ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۸ : توسط : نرگس

گاهی وقتها زمانی میرسد که تو در سکوتی عجیب فرو میروی.ذهنت از هر چه کلمه هست خالی میشود.ترجیح میدهی تمام روز را در ر وی تختت دراز بکشی و در تخیلات و خاطراتت غوطه ور شوی.آنوقت می توانی طعم تمام خاطرات را زیر زبانت حس کنی انگار همه آنها در لحظه در حال اتفاق افتادند.بوهاو مزه ها وصداها را به یاد می اوری حتی گاه خاطرات از دست رفته د رذهنت دوباره جان می گیرند عطر یاس حیاط همسایه تمام خانه را پر میکند و تو غوطه ور در این عطر خلسه آور به دنیاهای دور دستی سفر میکنی که زمانی از آنها گریخته بودی اما دیگر تمام آن تصاویر و تمام آن فضاها برایت زجر آور نیستند و می توانی به مانند شخص سومی بایستی و نگاهی بیندازی و بگویی چه جالب من اینگونه بودم!