حلقه
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٥ : توسط : نرگس

زل زده بود به دستانش انگار نه انگارکه وسط مراسم جشن است.حلقشه اش را از انگشتش در میاوردو بهش خیره میشد و دوباره دستش میکرد.اول مراسم که من را بعد مدتها دیدکمی از خودش حرف زد . به خاطر کار همسرش به شهر دیگری رفته بودند. با شوهرش آمده بودو دخترشان را گذاشته بودند جایی و حالا شاید دلنگران بچه بود .نمیدانم اما وقتی زنی بهت زده با حلقه اش بازی می کند حرفهای زیادی برای گفتن دارد.انگار مانده بود تو رودرواسی که آمد کنارم نشست.چیز زیادی دربارش نمیدانستم جز اینکه همسریکی از دوستان شوهرم است وازدواج عاشقانه ای داشتند.شاید دوراز ادب بود اگر میخاستم سوالی از او بپرسم اما دلم میخاست که دستش را بگیرم و برای دردی که نمیداستم چیست دلداریش بدهم.امااینکاررانکردم ترسیدم که کار مرا نوعی کنجکاوی قلمداد کند.تنها کنارش نشستم و به فکر فرو رفتم به حرفهای ناگفته زنی اندیشیم که وسط آن همه هیاهو در خود فرو رفته با تردید به حلقه ازدواجش خیره شده.