آقا
ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٥ : توسط : نرگس

از وقتی یادم میامد همه اورا اقا صدا میکردند.اسم پدر بزرگش را رویش گذاشته بودند و از بچگی به احترام مرحوم پدر بزرگش در خانه اورا اقا صدا میکردند.وقتی که با عمه ام ازدواج کرد ما هم او را آقا صداکردیم.پدر دل خوشی از آقا نداشت.از همان اول با ازدواج خواهرش با او مخالف بود هر چند پدرش به مخالفت او به عنوان پسر بزرگتر اعتنایی نکرد .ازدواج عمه با آقا باعث شد که پدر رابطه اش را با آنها کم کند.هر چند عمه بارها و بارها به خانه ما آمده بود و التماس کرده تا پدر از خر شیطان پایین بیاید و دست از این لجبازی بردارد و به خانه عمه بیاید.سرانجام پدر قبول کرد که تنها عمه میتواند با ما رفت و آمد کند بدون شوهرش.تمام این اتفاقها قبل به دنیا آمدن ما اتفاق افتاده بود.هیچ وقت به خانه عمه نمیرفتیم اما عمه به همراه بچه ها به خانه ما میامد.هیچ وقت نفهمیدیم که چرا پدر از آقا بدش میاید اما احساس میکردیم پدر از اینکه پدرش به حرف او اهمیت نداده و غرورش زیر پا گذاشته شده هنوز هم ناراحت هست.گاهی اوقات در بعضی از مراسم های فامبلی آقا را میدیدیم.آدمی بینهایت بذله گو وخندان که درنظر پدر جلف مینمود.مردی بود با قدی نه چندان بلند،راست قامت با صورتی سرخ و دماغی عقابی.درنگاه اول چندان خوش قیافه نمینمود اما صورت خندانش کم کم به دل مینشست.از بچگی عزیز دردانه پدرش بود تا پدر زنده بود پدرش زندگی او را تامین میکرد ودر عوض پسرش دست به هیچ کاری نمیزد توی زندگی اش حتی یک روز هم سر کار نرفته بود حتی بعد ازدواجش هم تا وقتی چیزی از ارث و میراث مانده بود روزگار گذراندو بعد از آن نیز حاضر به کار کردن نبود.با بزرگ شدن بچه ها و کم شدن سرمایه هم آقا به سر کاری نمیرفت اصلا کاری بلد نبود تا انجام دهد.روزهایی میشد که عمه با گریه به خانه ما میآمد و شکایت شوهرش را میکرد پدر هم فرصت را غنیمت میدانست و گذشته ها را به رخ عمه میکشید که من برای همین چیزها مخالف این ازدواج بودم این جور وقتها مادرم پادرمیانی میکرد که حالا دیگر گذشته ها گذشته و باید به فکر چاره بود .البته راه چاره تنها کمک مالی به عمه بود کسی نتوانسته بود تا آن روز عادت تن پروری آقا را تغییر دهد بعد این همه سال.چند بار بزرگترهای فامیل برایش کارهای راحتی پیدا کرده بودند اما او مرد کار نبود خوش داشت صبح ها لباس بپوشد،بزند بیرون ،برود بازار دم حجره ها بشیند و با این و آن گپ بزند یا از صبح برود کوهی و یا باغی چرخ بزند تا شب.عمه دیگر نمیتوانست این وضعیت را تحمل کند به ناچار خودش دست به کار شد در زمان دختری اش با دخترهای همسایه قالی بافی میکرد برای گذران وقت اما الان به ناچار برای گذران زندگی دست به کار شد و دخترهایش را هم وارد کار کرد تا روزگار بگذرد البته تمام این کارها به دور از چشم پدر بود به همه سفارش کرد که پدر چیزی نفهمد.قبل از آن پدر چند بار دست عمه را گرفته بود تا بیاوردش خانه و طلاقش را بگیرد اماعمه نتوانسته بود دوری بچه ها را تاب بیاورد میدانست که شوهرش کاری برای آنها نمی کند دوباره با وساطت بقیه پدر را راضی میکرد تا برگردد .مادر هیچ وقت به ما اجازه نمیداد بشینیم پای صحبتهایشان.نمیدانستیم آیا عمه اصلا شوهرش را دوست دارد یانه.در شهر ما کسی راجع به این چیزها حرف نمیزد وقتی شوهر میکردی باید دوستش میداشتی .تعداد کمی از زنها طلاق میگرفتند و همان چند نفر هم بدجوری توی چشم بودند و فکر میکردم که عمه دلش نمیخواست توی چشم بیاید به هر صورت تحمل میکرد .بچه ها که بزرگتر شدند اوضاع بهتر شد پسر بزرگ عمه با کمک پدرم کار خوبی پیدا کرد و شروع به حمایت از کوچکترها کرد.اما انگار آنها نمیتوانستند پدر شان را به خاطر شرایط سخت زندگی ببخشند پسر بزرگتر به ندرت اسم پدرش را به زبان میاورد و با او به سردی رفتار میکرد رفتار او بر کوچکترها هم تاثیر میگذاشت و آنها هم با پدرشان سرد بودند.روزهای سختی برای آقا در خانه بود هر روز به عادت همیشه کت رنگ و رو رفته اش را میپوشید و به عادت همیشه به بازار میرفت.عمه میگفت دیگردحس قدیمها را ندارد و کمتر میخندد.پشتش کمی قوز کرده بود و صورتش سرختر از همیشه بود.در خانه اش کسی به جز عمه با او حرف نمیزد و او تنها و تنهاتر شده بود .تا اینکه عمه خبر آورد که حال آقا بدتر از چیزی است که او فکر میکرد.او در تمام آن روزها بیماری اش را پنهان کرده بود و حالا دکترها جوابش کرده بودند زیرا نمیخواست در پایان عمرش سربار کسی شود کم کم که حال او به وخامت گذاشت مدتی بستری شد اما دکترها به خانه فرستادنش تا چند روز آخر را در آرامش بگذراند.پدر پشیمان از رفتارش به همراه ما به دیدار او رفت تا به این مرد در حال احتضار سلام بگوید اما دیگر دیر بود.آقا در بستر دراز کشیده بود صورتش رنگ پریده و نحیف شده بود لاغر و کوچکتر از همیشه.در خود مچاله شده به خواب رفته بود اتاق بوی مرگ میدادوحشت زده نگاهش میکردیم اولین بار مردی را در حال احتضار میدیدیم. دیگر کسی را نمیشناخت به سختی نفس میکشید و مدام بالا میاورد .عمه بالای سرش مینشست و اشک میریخت .در یک روز سرد زمستانی او از دنیا رفت .پدر هزینه های مراسم را پرداخت .مراسم مردی را که دوستش نداشت و به دیدنش نمیرفت .مردی که کسی او را به خاطر تن پروری اش دوست نداشت.تصویر آقا در بستر برای همیشه در ذهنمان مانده با آن لبخند همیشگی که درلحظه آخر ناگهان بر چهر ه اش نشسته بود انگار به زندگی دهن کجی میکرد.