ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢ : توسط : نرگس

زيباترين دريا را هنوز نپيموده اند.

زيباترين كودك هنوز بزرگ نشده

زيباترين روزهايمان را هنوز نديده ايم

و زيباترين واژه هارا هنوز برايت نگفته ام .

ناظم حكمت

 

*************

يك شب سرد ديگر.

غرش هواپيمايي در دل آسمان شنيده مي شود.سر بلند مي كنم و به ردي كه در دل آسمان گذاشته است چشم مي دوزم .

يك عالمه آدم آن بالا دارند به يك جاي دور مي روند.يك عالمه آدم با يك عالمه فكر و خواسته وتصورات مختلف در كنار همديگر ند تا به يك جاي مشترك برسند.

هميشه وقتي در دورها هواپيمايي مي بينم دلم مي خواهد بدانم كه دارنند به كجا مي رونند .روح من نيز در انديشه آن سرزمينهاي دور دست با آنها همراه مي شود.

دلم مي خواهد كه همراه آنها مي رفتم و دور مي شدم اما بعد دوباره به مكان خويش بر مي گردم و فكر مي كنم كه اينجا آدمهايي هستند كه به من نياز دارند .شايد ماندنم بهتر از رفتنم باشد .دوباره به زندگيم مي پردازم و انديشه رفتن را در جايي از ذهنم بايگاني مي كنم تا وقتش برسد.

 

*************

اين روزها بيشتر دلم مي خواهد به سكوت بگذرند.نمي دانم چرا اما ديگر حتي درس هم نمي خوانم .دلم مي خواهد فقط فكر كنم .به همه آنچه كه اتفاق افتاده است .مي خواهم خودم را پيدا كنم .براي يكبار هم كه شده براي خودم زندگي كنم .بدون دغدغه عقب افتادن و.....هيچ چيز ديگر.

فقط براي خودم زندگي كنم .

 

***************