ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۳ : توسط : نرگس

"زخمي و داغونم

باد اميدهامو برده

برف منجمدم كرده

آفتاب منو سوزونده

انگار محاصره ام كردن

سعي مي كنن از خنديدن ،دوست داشتن ،

زندگي كردن ،بازم بدارن

اما چه باك

من هنوز هستم ."

لنگستون هيوز

*********

روزها انگار كه با هم مسابقه دارند .انگار همين ديروز بود كه به تو مي گفتم كه فردا تعطيل است و حالا يك هفته ديگه هم گذشت .به همين سرعت و من اصلا نفهميدم .

هميشه با هميم .از صبح كه سوار سرويس مي شويم كنار هميم .سر كار همه چيز را براي هم تعريف مي كنيم .هر وقت آن ديگري به دردسري مي خورد يكجوري رفع و جورش مي كنيم .با هم ناهار مي خوريم .با هم به خانه بر مي گرديم .به همديگر بدرودي مي گوييم و فردا صبح دوباره همديگر را مي بينيم .و حالا او مي خواهد يك هفته برود مرخصي.خسته از كاري كه دوستش ندارد و زجرش مي دهد.

و هميشه وقتي كه كسي نيست مي فهميم كه رفته است .هميشه در نبود آن ديگري به تماميت وجودش پي ميبريم .و هيچ وقت به اندازه آن لحظه آخر كه او بدرود مي گويد و مي رود دلمان برايش تنگ نخواهد شد.

و خاصيت آدمي اين است.

"آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست

هر كجا هست خدايا به سلامت دارش "

***********

وقتي بچه بودم خيلي فكر و خيال مي كردم .هميشه وقتي همه مي خوابيدند و خانه در سكوت شبانه خود فرو مي رفت .دنياي من در پيرامونم عوض ميشد.

تصور مي كردم كه درزير زميني خانه سرزمين اي پنهان است كه كسي نمي تواند آن راببيند .آدمهاي داستانها و قصه هاي من همه در آنجا مي زيستند .

پريان و شاهزاده خانمهاي در بند،شواليه هايي كه به نجات آنها مي رفتند ،هيولاهايي كه در سرزمينهاي جادويي فرمان مي راندند وآدمهايي كه در سرزمينهاي دوردست داستانها مي زيستند چون اوديسه ،و خدايان دنياهاي قديم كه انسانها را به جرم انسان بودن به كار مي گماشتند .تمام كتابهايي كه مي خواندم شبها به شكل واقيعت خود را در كنار من جا مي دادند و من از تمام دردهايي كه كودكي چون من تاب تحملشان را نداشت به آنان پناه مي بردم كه از دنياي كار و آدم بزرگها به دور بودند.

دلم مي خواهد اگر روزي كودكي داشته باشم (كه از من بعيد است )هيچوقت نگذارم غم هيچ را بخورد كه خود غم بسيار و بي حاصل كشيده ام كه تمام روزگار بزرگساليم هنوز در كابوسهاي كودكيم مي گذرد .

شايد هم اگر مادر شدم جور ديگر شوم .هميشه وقتي كه هنگام عمل است طور ديگر مي شويم .نمي دانم .

خانه پر از كتاب بود و من سر در كتابهايي كه هيچ از آنها نمي فهميدم كودكيها را مي گذراندم .

يك روز بچه گنجشكي در حياط پيدا كردم .آن زمان نمي دانستم مردن يعني چه .بسيار در موردش خوانده بودم و شنيده بود م .اما ذهن كودكانه ام هيچ از مرگ نمي دانست .

بچه گنجشك مرده بود اما من مي انديشيدم كه از سرما به خواب رفته است .رويش را با چيزي پوشاندم تا بيشتر از اين سردش نشود.و زير تخت حياط قايمش كردم .چند ساعت بعد كه آمدم مورچه ها به گنجشك من حمله ور شده بودند .بدن نحيف او را در دست گرفته بودم و از خدا مي خواستم كه او را در دم زنده كند .شايد داستان پيامبري كه مجسمه گلي گنجشكي را زنده كرده بود مرا وا مي داشت كه بينديشم كه اگر از خدا بخواهم او براي من نيز چنين خواهد كرد .

مدتها او را در دست گرفتم و سرانجام گريه كنان تركش گفتم و فردا ديگر نيافتم كه شايد مادر در خاكروبه انداخته بودش .و مدتهاي مديد به او فكر مي كردم كه مرده بود و اين اولين تجربه من درباره مرگ بود .

 

**********