ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٥ : توسط : نرگس

زني عاشق كه غريبانه مرد

"آنگاه كه مي ميرم

نامم را بر سنگ گورم ننويسيد

اما داستان عشق مرا بنويسسد

و بنگاريد

اينجا آرامگاه زني است كه به برگي عاشق بود

و درون دواتي غرق شد و مرد"

غاده السمان

********

 يادبعضي آدمها هميشه در ذهن آدم مي ماند .هميشه در جايي از ذهن تو هستند و بعد با به ياد آوردن نامي يا خاطره اي ناگهان خود را از ميان غبار خاطرات دور بالا مي كشند و موجوديت مييابند. با ديدن نامي ،حس كردن بوي عطري،عكسي همه چيز در يادت زنده مي شود و تو بر مي گردي به هر آنچه كه بوده و همه چيز به وضوح بالا آمدن خورشيد در طلوعي ديگر شفافيت ميابد.

فرامرز اصلاني در حال خواندن است

"به من بگو بي وفا حال يار كه هستي .

خزان عمرم رسيد نو بهار كه هستي."

***********

يك روز ديگر هم گذشت .

امروز يك كلاس جالب داشتم .تجزيه و تحليل مشكلات و تصميم گيري

استادمان دكتراي صنايع داشت و كلي حرف جالب توجه برايمان گفت .در تعريف كار و شاخصهاي تكنولوژي و شبكه هاي عصبي و خلاصه هر چه كه به يك صورت به مشكل و تصميم ربط داشت .و جالب اينكه يك عالمه مثالهاي خوب بلد بود و همه چيز را با اين مثالها به خورد آن همه آدم با سن و سالهاي بالا كه فكر مي كنم من از همه آنها كوچكتر بودم و تازه از دانشگاه آمده ،مي داد.و اينكه كلي چيزهاي تازه از قران تعريف كرد كه من نمي دانستم .فكر كردم كه در اولين فرصت ترجمه فارسي قران را بخوانم تا ببينم كه اين كتابي كه اينقدر نكته دارد  واقعا چه مي گويد .

شايد بتواند كمكم كند.

*********

ديشب خواب هاي وحشتناكي مي ديدم.خواب مي ديدم كه چند تا آدم كه از دنيا رفته اند دوباره به زندگي بر مي گردند .مي توانستم بوي تفعن بدنهايشان را احساس كنم و استخوانهايشان را كه داشت پودر مي شد .براي اولين بار از مرگ ترسيدم .خيلي هم ترسيدم .مرگ هميشه يرايم ساده بود و زيبا .اما ديشب خيلي ترسيدم و در آن وقت شب ناگهان از خواب پريدم .

سكوت اتاقم بود و صداي سوختن شعله هاي بخاري.چقدر دلم مي خواست تو بودي تا به تو پناه مي بردم و برايم مي گفتي كه هستي و من نمي ترسيدم و ...

*******

امروز با يكي از خانمهاي مجتمع همراه شدم .گفت كه وارد چهل سالگي شده .گفتم كه چه احساسي دارد .آيا ورود به چهل سالگي با آن حس پختگي براي او همراه است .

خنديد .گفت احساس مي كند به مرگ نزديكتر شده و من به او گفتم كه مرگ براي همه نزديك است به نزديكي من و او حتي و او تعجب كرد و فكر كرد كه من چه اندازه نااميدم .

اما من نااميد نيستم .فقط مي خواهم كه براي همين لحظه اي كه هستم ارزش قائل باشم همين .

به او گفتم كه هر روز كه ميايم از اتاقم ،كتابهايم ،مادرم و خانه مان با حياطش كه پر از خاطرات كودكي من است خداحافظي مي كنم كه شايد عصر ديگر به آنجا بر نگردم .گفتم كه هيچ چيز به طور مطلق قابل تضمين نيست و او نگاهم كرد و تعجب زده از من دور شد .مي دانستم كه دارد فكر مي كند كه چه حرفهايي !

و من او را با نگاهم دنبال كردم كه شايد نشاني از چهل سالگي من داشت .اگر تا آن وقت زنده بمانم .