ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٧ : توسط : نرگس

"به روحش سرگرداني آموختيم و روح او كه بالاخره شادمانه بود،عاقبت آموخت كه حتي از من نيز ببرد و با تنهايي خود خو كند."آندره ژيد

 

**********

ديروز سر كلاس آموزش هياهو به پا كردم .همان هياهوي هميشگي .دعواي حقوق زن و مرد .داشتم خفه ميشدم اگه حرفهايم را نمي گفتم احساس مي كردم كه آنهمه آدم فكر مي كنند ما يك مشت احمقيم كه آنجا نشسته ايم و از كله سحر در باره مزه و رنگ قورمه سبزي و دعواي مادر شوهر و اگر خيلي باكلاس باشيم در مورد تحولات بازار طلا و ....حرف ميزنيم .

هر چند كه دوتا عاقله زني كه در كلاس بودند حتي به روي مباركشان نياوردند كه هر گونه جلب توجهي حتي اگر براي بدست آوردن حقي هم باشد درست نبود.

بعد از كلاس هزار نفر به من زنگ زدند وكه شما اشتباه مي كنيد و ما جماعت محترم مردان آن طور و اين طور و هيچ كس هم نفهميد كه مشكل از كجاست و همه فكر كردند من يك ضد مرد واقعيم و من نه ديگر توان توضيح اضافي را داشتم و نه حرفي ديگر.

و دلم مي خواست كه به خانه بر ميگشتم و به تو زنگ مي زدم و مي گفتم چرا ؟

ممكن است همين امروز و فردا در مجتمع مرد پرست كارم اعدام انقلابي شوم كه من زني بودم كه دلم خواست در يك جلسه حل مشكلات و تصميم گيري  حرف بزنم و سكوت نكنم و بگويم كه ما فقط ظاهر باكلاسي داريم و در واقع هيچ نيستيم كه هميشه آنكه فرياد مي آورد كه بگويد ما آنقدرها هم خوشبخت نيستيم به سكوت واداشته مي شود كه مبادا خاطري مكدر نشود.

بعد از كلاس از آن دوتا خانم محترمه پرسيدم كه چرا حرف نزدند و بهانه آوردند كه چه فايده كه فهميدم كه اصلا در كلاس نبودند و روحشان در خانه شان در انديشه كودكي يا شوهري ،غذايي كه بايد پخته شود و لباسي كه بايد شسته شود و.....

مرده شور ببرد اين دنيا را كه ما را درگير اين ابتذالات كرد تا هيچ نفهميم .

*******

سرما فلج كننده است .

تمام كوچه ها پر از گل و لايند و هوا آنقدر سرد است كه نفست در جا دردهانت يخ مي زند!!!!

امروز كه تا عصر در مجتمع بودم براي كاري تا محوطه برجهاي خنك كننده رفتم.تمام مجتمع مثل روز روشن بود و باد مي آمد و بارش آرام برف بود و سكوت و سوز سرما.

و هيچ نبود كه حتي خاطر علفي را مكدر كند .همه جا سكوت بود و آرامش كه به نظر من كمي غير عادي ميامد.

هيچ كس نبود و من وسوسه شدم كه همه راه را از روي جدولها راه بروم .هر چند كه مطمئن بودم كه كسي مرا خواهد ديد اما اين وسوسه كودكانه آنقدر شديد بود كه گفتم گور باباش.

باد به صورتم مي خورد و تمام بدنم داشت در سرما مي لرزيد و من درگير يك حس شيطنت بار و بازگشت به روزگاري دور و....بعد كه به اتاق رسيدم با خود گفتم نرگس آيا واقعا جاي تو اينجاست وسط اين صنعت.اما بعد به اين نتيجه رسيدم كه آره جاي من دقيقا همين جاست تا خيلي چيزها برايم ثابت شود.

 

***************

وبه قول فروغ عزيزم

"نگاه كن ،ببين چه برفي مي بارد....

شايد حقيقت آن دودست جوان بود

آن دودست جوان كه زير بارش يكريز برف مدفون شد

و سال ديگر وقتي بهار با آسمان پشت پنجره همخوابه مي شود

در تنش فوران مي كنند

فواره هاي سبز ساقه هاي سبكبار

شكوفه خواهد داد

اي يار اي يگانه ترين يار

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد.....

فروغ ،فروغ آيا چون تو ديگر زني زاده خواهد شد؟