ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۸ : توسط : نرگس

"اي شما كه بايد بميريد،بميريد.اي شما كه بايد رنج بكشيد،رنج بكشيد.كسي براي خوش بخت بودن زندگي نمي كند.براي آن زندگي مي كند كه قانون مرا به انجام برساند.رنج بكش .بمير.ولي آن باش كه بايد باشي:انسان".( ژان كريستف .صفحه 237 ).رومن رولان

 

****************

همه در مجتمع مي شناسندش .با هيچ  كس حرف نمي زند.به ندرت به كسي سلام مي دهد .با همه قهر است .سن و سالش بالا است اما ازدواج نكرده .ديرتر از همه به رستوران مي آيد تا هيچ كس را نبيند.يا زودتر از همه .همه را ناديد مي گيرد و همه او را .از ما متنفر است .من اين را وقتي از كنارش مي گذرم مي فهمم .گذرش از كنار ما موجي از تنفر بر مي انگيزد و ما هيچ بدي در حق او مرتكب نشده ايم كه او تعريف خاصي از انسان اي دارد كه قبولش كند و ما در آن تعريف نمي گنجيم .

گاهي اوقات فكر مي كنم چه دنيايي تاريك و غمگيني دارد .اما او به نظر آرام مي ايد و راضي و شايد دارد نقش بازي مي كند.همان نقشي كه سالها بدان خو كرده .

فكر كن چه تنهايي وحشتناكي كه در روز حتي يك كلمه هم حرف نزني و هيچ كس هم دوستت نداشته باشد و تو هم هيچ كس را .

*********

به زلزله بزرگ فكر مي كنم و آنهمه آدم كه ديگر نيستند و چقدر دلم مي گيرد و افسوس كه كاري نمي توانم براي هيچ كس بكنم جز انديشيدن به آنها.

اكنون در كدامين جا سكني دارند كه تنها به يك لحظه همه چيز از آنها گرفته شد و بدون آنكه بخواهند در بستري از خاك و غبار و....مدفون شدند.

 

*********

سر در گم و پريشان .بدون آنكه بدانم چه مي خواهم دور خودم مي چرخم و زمان مي گذرد و من بر جا مي مانم و .....

ديگر نمي دانم  چه بايد كرد.