ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٩ : توسط : نرگس

" نترس.زيرا من بهاي آزادي تو را پرداخته ام .من تو را به نام صدا زده ام.زيرا تو مال من هستي.هنگامي كه از آبهاي عميق عبور مي كني من مراقب تو هستم.هنگامي كه سيل مشكلات بر تو هجوم بياورد نخواهم گذاشت كه غرق شوي.هنگامي كه از ميان شعله هاي تباهي عبور مي كني شعله هاي آن تو را نخواهد سوزاند.زيرا من خداي مقدس تو هستم و تو را نجات مي دهم .تمام دنيا را فداي تو مي كنم.زيرا تو براي من گرانبها و عزيزي.تو را دوست مي دارم و من تو را براي جلال خود آفريد ه ام ."  تورات.اشعيا(7-43:1)

***********************

مدتها پيش نامه اي براي يكي از دوستانم به بندر عباس فرستاده بودم .امروز نامه به دست خودم رسيد كه برگشت خورده بود.خنده ام گرفت .بعد از چند ماه اين نامه سرگردان به سوي من بازگشته بود.دلم نيامد كه بازش كنم.گذاشتمش تا دوباره برايش پست كنم به آدرسي ديگر.

نمي دانم گاهي اوقات در مورد يادداشتها و نامه ها و خاطرات گذشته هم همين احساس را دارم از خواندنشان مي ترسم .باورت مي شود.

مي ترسم كه آنهمه احساس و فكر و رويا كه خودشان را در زير غبار زمان و ياد و يادگار قايم كرده اند ناگهان از ميان صفحه بيرون بيايند و دوباره مرا سخت در بر بگيرند و آن وقت دوباره يك عالمه از گذشته كه مي خواهم فراموشش كنم زنده مي شود.و من دوباره تو دردسر مي افتم .

مثل اين است كه سرت به زندگي خودت مشغول است .سر بلند مي كني .شعري مي شنوي يا يك چهره آشنا مي بيني .طرحواره اي از گذشته ،كسي مي گذرد و بوي عطري مي آيد و تو را مي برد به هر آنچه كه گذشته است .

دوباره جنون به سراغت مي آيد و.....

پس بهتر است نامه اي را كه خودم مدتها قبل نوشته ام باز نكنم .

*****************

امروز از پله هاي كنار حراست پايين مي رفتم .پله هاي سنگي يخ زده و باريك كه اگر سر بخوري و بيفتي فكر كنم مرگت حتمي باشد.با احتياط قدم بر مي داشتم .بعد فكر كردم كه اگه الان پام ليز بخوره بيفتم پايين ضربه مغزي بشم ودر جا بميرم آخرين صحنه زندگيم  گل وبرف ويخ وساختمان زشت آموزش خواهد بود وديگه از خورشيد و ...خبري نخواهد بود.

و من مرگ به اين مسخره اي را اصلا دوست ندارم .مي مردم وديگه عصر به خانه بر نمي گشتم .اتاقم خالي از من مي ماند و مادر بدون من حتما دق مي كرد.و فردا يك آدم غريبه جاي من در سركار به كارهاي من رسيدگي مي كرد و همه منو زود فراموش مي كردند و....هزار تا فكر ديگر كه آن لحظه به ذهنم رسيد و بعد فهميدم كه آن رشته هاي تعلق كه آدمها را به اين زندگي پيوند مي زنه چيه و خنده ام گرفت كه نگاه كن نرگس چه قدر ما آدمها عجيبيم .هر روز از اين دنيا ناله مي كنيم واز خدا مرگمان را مي خواهيم اما بعد هزار تا بهانه براي زنده بودن براي خودمان رديف مي كنيم .و آخرش هم مي دانيم كه دو دستي اين زندگي نكبت را چسبيده ايم وول كن هم نيستيم .

اما امروز روي پله هاي سنگي يخ زده دلم خواست براي يك روز ديگه هم حق حيات به من داده شود.نمي دانم چرا .

***************

امروز ناگهان ياد خاطره اي از يك روز باراني در رشت افتادم .تير ماه 80 كه با بچه هاي دانشگاه رفته بوديم اردوي ايرانگردي .يك شب باراني بود وما دخترها را در مهمانسرايي گذاشته و رفته بودند تا براي بقيه خوابگاه پيدا كنند.من در امتداد نزديكترين خيابان قدم مي زدم و دنبال مخابراتي مي گشتم تا به خانه زنگ بزنم .

هوا آنقدر خوب بود كه حد نداشت .نم نم باران بود و گاه آواز جيرجيركي .اولين بار بود كه به رشت مي رفتم اما به نظرم شهر جالبي مي امد.من دلم تنگ بود و به جايي نامعلوم خيره شده بودم و فكر مي كردم و هيچ از آن خيابان به ياد نمي آورم كه تمام آن شب به انديشه اي دور گذشت و بعد از اين همه سال ناگهان حال و هواي آن روز به ذهنم آمد.

حالا تمام آن ادمها و مكانها چه قدر دور مي آيند و من چه قدر دلم براي آن روزهاي وحشت و دلهره تنگ شده كه روزي از آن روزها مي گريختم و حالا دلم برايشان تنگ شده .عجيب است مگه نه .

و خاصيت آدمي در اين است.