ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱۱ : توسط : نرگس

وقتي كه من بچه بودم با برادرم سر خريد نان مرتب دعوا داشتيم.او با زورگويي تمام مرا به جاي خودش مي فرستاد و من با نفرتي بي پايان از او !!به نانوايي مي رفتم.

در آنجا  در صف طولاني مي ايستادم به خيابان و به هجوم بي امان مردم و ماشينها خيره ميشدم.

شماره ماشينها را مي خواندم و اسم شهرها را.تهران،اصفهان،مشهد...نام اين سرزمينهاي دور دست در ذهنم طنين خوشي داشت.براي من كه تمام دنيا خانه بود و كوچه و آن شهر كوچك اين نامها آنقدر دور به نظر ميرسيد كه حد نداشت.دور شدن و كوچك شدن ماشينها را در پيچ خيابان دنبال مي كردم و با آنها به قعر سرزمينهاي دور مي رفتم.آنقدر غرق رويا ميشدم كه با فشار پشت سريم به جلو هل داده ميشدم و گاه هم بزرگتري بي حوصله نوبتم را گرفته بود و من با دهاني باز غرق رويا در جاي مانده بودم.

كتابها پر بود از نامهاي عجيب.من هم با هاكلبري فين و تام ساير،پرين،ماهي سياه كوچولوواولدوز و كلاغها به سفرهاي دور دست ميرفتم.چيزي كه در واقعيت ممكن نبود و من آن را تنها در كتابهايم ميافتم.

با ژاندارك به فرانسه سفر مي كردم و با اوديسه به دنياهاي اساطيري.

اين چنين بود كه كودكي من شكل گرفت .كودكي من ،در يك كوچه خاكي با هزاران هزار خيال نو.

هميشه عاشق سفر بودم.هميشه.هيچ چيز مثل جاده مرا به سوي خود نمي خواند.به سوي آن پهنه غبار آلود دوردست كه چه پر اسرار مي نماياند.

اما هميشه انگار پاياني ست.پاياني بر روياهاي آدم.كي نميدانم.