ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱٠ : توسط : نرگس

" بي ترديد تو نيز خواهي رفت.

به راستي بعضي كلمات سنگين اند

و بسياري را تاب تحمل آنها نيست

ديده ام زناني را كه زير بار عشق خم شدند

و مرداني را كه لحظه اي وفاداري را تاب نياوردند

باور كن

نه آزرده ام نه دلتنگ

كه اينهم در بودن

آزمونيست دلپذير ودرسرودن

تجربه اي تازه."

مسعود احمدي

**************

هميشه باد مي آيد

هميشه باد مي آيد و خانه علف ويران مي شود

هميشه وقتي ويراني خويش را به چشم مي بينم باد مي آيد

و من ويرا ن مي شوم.

آخرين بار كه رفتي باد مي آمد.

مي خواستم صدايت بزنم

نامت را و شايد كلمات جادويي بر زبان بياورم

سعي مي كردم لبخند بزنم اما تو رفته بودي

و ديگر كلمات نبودند.تنها اشك بود و اشك كه اينبار بدون واژه مي آمد.

مي دانم

مي دانم

اين وزش حزن بار اندوه تا هميشه در ذهن من جاري خواهد بود

.........

سعي مي كنم لبخند بزنم،موهايم را شانه مي كنم ،لباسهايم را مرتب.

اما هنوز در آينه همانم.كسي كه نمي توانم پنهانش كنم.هيچكس جز او مرا نمي بيند.

او فقط در نگاه من است.

همه مرا مي بينند.

سعي مي كنم كه او را جلو بفرستم هر گاه كه مي بينمت .او حرف بزند.اما نمي شود.

حرف نمي زند.لبخند نمي زند.ساكت و غمگين است.

تمام روز در خود فرو مي رود.نه چيزي مي نويسد.نه شعري مي گويد.

انگار با من قهر است.

مي خواهم كه دوستش بدارم

اما از من مي گريزد.

مي شويم دو نفر در حاليكه يك نفريم.

شبها كه من خوابم او بيدار است.از كابوسها مي ترسد.

خوابهايش پر از پريشاني است.

مرا تحقير مي كند.ديگر دارد از من بيزار مي شود.

سعي مي كنم كه پا به پايش بيدار بمانم اما نمي توانم.

دستم را پس ميزند.

مي خواهد كه تنها باشد.مرا از خود ميراند.

ديگر همه مرا ميشناسند.او را از ياد برده اند.

حتي تو هم او را نمي شناسي .مرا مي شناسي.

در حاليكه او در خانه است ما به بيرون ميرويم.

همه چيز را بايد برايش تعريف كنيم.مو به مو.

از همه كارهايم ايراد مي گيرد.

ترجيح مي دهم به او دروغ بگويم.

تا اذيتم نكند.

ديگر دوستم ندارد.مي دانم.

باد مي آيد.

ياد مي آيد و خانه علف ويران مي شود.......