ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱٢ : توسط : نرگس

"....مرا بباران،اي جام روشن

كه بر كوير صداهاي دور مي باري

ودرنگاه تو گلهاي ياس مي رويند.

به من شكفتن و باريدن و سپيد شدن

به من زمستان يودن ميان گلدانها

به من سكوت بياموزاي برهنه تاك......

م.آزاد

************

امروز اول ژانويه است.شروع يك سال جديد و يك عالمه اتفاق نو....

امروز يك روز پر از نتايج جالب بود.....

بعد از سالها كتاب صدسال تنهايي  گابريل گارسيا ماركز را دوباره مي خوانم و آنقدر براي بار دوم مبهوت اين كتابم كه حد ندارد.

كه ماكوندو دهكده اي كه به شهري تبديل مي شود و هنوز هم از روح گذشتگان سرشار است و مرزي است بين دنياي وهم و خيال و واقعيت .دنياي صد سال تنهايي وهمواره در جستجو بودن ......

و به درستي در موردش گفته اند كه اگر كساني مي گويند كه امروزه رمان مرده است پس همه بايد برخيزيم و به اين آخرين رمان سلام بگوييم .امروز سر كار هر وقت فرصتي ميشد به سراغش مي رفتم و كلمات را با لذت مي خواندم كه داستاني نسلي سرگشته است .

***********

چرا هميشه وقتي كسي يه سراغمان نمي آيد به يادش مي افتيم و تازه به خاطر مياوريم كه او هم بوده است.

دلم گرفته است.دلم از اين كلونيهاي انساني كه هر روز براي ساعاتي تشكيل مي شوند گرفته است.آدمهايي كه هر روز كنار هميم و آنقدرها براي هم ارزش قائل نيستيم .به راحتي آن ديگري را ناديده مي گيريم .كوچك مي انگاريمش.تحقيرشان مي كنيم و...و يادمان مي رود كه فردا كه بيايد شايد ديگر كنار هم نباشيم .

همكارم اين هفته هم نيامده است و من آنقدر تنها هستم كه حد ندارد.تمام روز بايد به تنهايي آن همه سكوت كار را تاب بياورم .و انگار واحد از هر كلامي تهي شده .

روزي كسي به من گفت آدم نبايد قائم به شضخص باشد .هر كس آمد و رفت نبايد برايت چندان فرقي كند.تو بايد كار خودت را بكني.

من گوش دادم و توي دلم خنديدم كه من نمي توانم چون يك آدم ماشيني باشم كه فقط كار كنم و هيچ احساسي نداشته باشم كه چي مبادا اندكي كسي را دوست بدارم و اين دوست داشتن باعث آزارم شود.

كه حتي همين لغزش احساس به روي سردي دل هم مي تواند به اندازه كافي به آدم درسهايي بدهد.درسهايي بزرگ براي همه زندگي.

مي خواهم دوست داشته باشم .فقط همين به هر قيمتي.آنقدر جسارت دارم كه تاوانش را هم بدهم .

***************

امروز براي خواهرزاده كوچكم يك هديه كوچك خريدم .آنقدر خوشحال است كه حد ندارد و من دلم مي خواهد بزنم زير گريه .كه چه قدر شاد كردن يك كودك كاري ساده است .به هر چيزي هر چند ساده دل مي بندد و شاد و سرمست از داشتن گنجي كوچك در يك لحظه خوشبخت ترين آدم روي زمين است .به همين سادگي و به هيچ منطقي هم نياز ندارد تا شاديش را تفسير كند.

آنقدر ساده و بي ريا آدم را دوست دارد كه آدم حسوديش مي شود.ايكاش كودك وجودم هنوز هنوزها بزرگ نشود.

*****************

شايد اگر جادوي كلمات را مي دانستي با من اينگونه سخن نمي گفتي كه تنها چند واژه اندك كه از عمق وجود آدمي بر ميآيد كافي است تا آدمي را سرمست كند.

عمق وجود آدمي .مي داني كجاست؟