ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱٥ : توسط : نرگس

مي انديشم كه آيا در حجم آبي آسمان ،ستاره من را خود را خواهد يافت؟

روياي نيمه شبهاي من !

دلنگران چشمهايت هستم .

آيا چشمهايت هنوز باراني اند؟.

...پنجره غبار گرفته است.

آسمان پيدا نيست...

...........................

امروز آقايي براي دوستش مطلبي را تعريف ميكرد و من ناخوداگاه در آن محل ايستاده بودم :"پسرم سال دوم دبستان است .ديروز كه از مدرسه آمد كيفش را بر زمين انداخت و گفت بابا مي داني دوستانم در مدرسه تو خونه هاشان چه چيزهايي دارند و بعد شروع به تعريف كردن كرد.

آخر از همه گفت اما بابا مي داني ما يك چيز داريم كه آنها ندارند و آن ميدوني چيه؟گفتم نه.گفت: بي كلاسي.در را محكم بست و گريه كنان رفت.من باور نمي كردم كه اين حرفها را از زبان كودكم شنيده باشم ...."من ديگرراه افتاده بودم .در حاليكه اشك در چشمانم بود.در عمق وجودم احساس درد مي كردم .

انگار به كودكيهايم برگشته بودم .

........................

مامان سخت مريض بود.ديشب بردمش دكتر.در راه كه درداخل آژانس بوديم به خيابان چشم دوخته بودم و عيور تند عابران را مي نگريستم .يكي از همكارانم را در كنار خيابان ديدم .نمي دانم چرا اينقدر برايم عجيب مي نمود.انگار آن آدم فقط برايم در همان سر كار معني داشت.ماهيت او در دنياي بيرون برايم ناملموس مي نمود.بعد كه دقيق تر شدم ديدم صبحها كه به سر كار مي روم انگار همه چيز برايم در وهم و توهم مي گذرد.انگار همه چيز يك نوع بازي تلخ است كه ساعت 4 بعد از ظهر تمام خواهد شد.وقتي پايم را از آنجا بيرون مي گذارم همه چيز تمام مي شود.انگار نه انگار آن دنيا وجود دارد و من احساس مي كنم كه در خوابي بس طولاني گرفتار شده ام كه تمامي ندارد.نمي دانم كه چرا ديگر احساس نمي كنم كه در دنياي واقعي به سر مي برم برايم همه چيزبه مانند لغزش يك برگ در تفكر پاييز ساده مي نماياند.

اين خيال ،اين انديشه آشفته كي تمام خواهد شد؟

.....................

گلدان گلي اتاقهاي كناري از بي آبي در حال خشك شدن بود كه من آوردمش و در گلدان خودم كاشتمش.امروز نگاهش كردم جوانه هاي تازه زده است .رنگش سبزتر شده .برگهايش را با دستانم لمس كردم .داشت نفس مي كشيد.

من كي نفس خواهم كشيد.

...................

دوستم رفته است.من سر كار تنها شده ام .تنهاي تنها.اتاقها بدون او خاليند.

ديگر بايد به اين تنهايي خو بگيرم .

امروز يك عالمه حرف تازه براي گفتن داشتم اما او نبود تا به حرفهايم گوش دهد.و من كه با خودخواهيهايم هميشه او را چون گوشي شنوا مي يافتم اكنون ديگر براي خود حرف مي زنم .مي شوم چند نفر.در حاليكه همه آنها منم .

سه نفر.نرگس اول آن كسي است كه سر كار ظاهر مي شود.نرگس دوم هماني است كه واقعا هستم و سومي آن كسي است كه كودك درونش در آن هيبت ظاهر مي شود.و تمام مدت نظر آنها را مي خواهم و به همه آنها كمك مي كنم .گاه احساس مي كنم كه دارم دچار چنون مي شوم .به اتاقش مي روم و پشت ميزش مي نشينم .چقدر دلم برايش تنگ شده است .

او ديگر بر نمي گردد تا از آنجا با من حرف بزند.اكنون كسي ديگر در آنجا خواهد نشست .و من بايد اينبار تنها با خلوت خويش كنار آيم كه در اين كلونيهايي ناپايدار هيچ رابطه اي ادامه نمي يابد و من بيهوده براي خويش ،براي گريز از اين تنهايي او را مي جويم .

هر كجا باشد آسمانش آبي.

.................

هيچ گاه اين چنين در خيابانها به جستجوي تو نبودم .

مي دانم كه نمي يابمت اما به اين اميد دل بسته ام كه تو را در عبور گيج رهگذري بيابم .

ايكاش مي دانستي بعد از تو هر چه رفت در وهم و خيال گذشت.

ايكاش مي دانستي واينگونه مرا در پس كوچه اي بر جاي نمي نهادي.

و ديگر آموخته ام كه چشم انتظار هيچ كس نباشم .

و صد سال تنهايي را به مانند ساكنان ماكوندو با خويشتن خويش سپري كنم .