ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱٧ : توسط : نرگس

"آن شب كه سليم برايم از شبلي مي خواند.

از شبلی پرسيدند كه چرا لااله الاالله نمي گويي.گفت مي ترسم لااله بگويم ووقت گفتن الا الله ديگر شبلي نباشم.

پرسيدم يعني بميرد.گفت نه يعني در اين فاصله طرز تفكرش عوض شده باشد.هميشه پيش از اينكه فكرش را بكني اتفاق مي افتد.اي فروغ ...."

 جزيره سرگرداني.سيمين دانشور

*********

خوابهاي آشفته صبح گاه

زنگ ساعت 6

خواب ناتمام

پريشاني كوچه خالي

پاي در گل ولاي

غربت جاده

چراغهاي روشن

محوطه كارخانه

چاي تلخ ساعت 8

بغض فروخورده در تمام روز

خطوط بيگانه چهره اي در پس ديوار

اشتياق ناتمام

دلتنگيهاي بيهوده

راهروهاي خالي و سرد

سكوت در تمام ساعات

انتظار ساعت 4

و برگشتن به خانه

تمام روز در انتظار بودن

صبح را به شب رساندن

تا تو را ببينم در پس روياهاي نيمه تمام سحرگاهي

در خوابهاي آشفته گاه بيگاه كه اينگونه مرا به نام مي خواني

تا كابوسها بيايند و ياد تو را با خود تيره كنند

خوابهاي آشفته صبح

زنگ ساعت 6و.....

تكرار مكرر هر روز..................