ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱۸ : توسط : نرگس

من درد تو را زدست آسان ندهم.

دل بر نكنم زدوست تا جان ندهم.

از دوست به يادگار دردي دارم

 

كان درد به صد هزار درمان ندهم."

 

مولانا

************

گاهي اوقات آنكه از همه به ما نزديكتر است را آماج حملات خويش قرار مي دهيم .تمام نفرتمان از زندگي و ديگران را بر سرش خالي مي كنيم.او را به عيبهايي كه ندارد متهم مي كنيم و خود عاري از هر گناهي به قضاوت مي نشينيم .

كافي است تا كوچكترين خطايي از او سر بزند.گناهان خويش را فراموش كرده و او را با شديدترين و تلخ ترين كلمات آزار مي دهيم .تنها به اين گناه كه او برايمان باقي مي ماند.

همراه ديروز برايمان تنها غريبه اي مي شود براي پر كردن تنهاييمان.يادمان مي رود كه خود در حق او چه كرده ايم كه آن زمان كه به مانياز داشت تركش كرده ايم و خود را با فلسفه هاي مسخره خويش قانع كه ترك او به صلاح هر دوي ماست.

و آن زمان كه خود دوباره بخواهيم با خود خواهي دوباره او را درگير مي كنيم و حتي گله و شكايت او را ناسپاسي در حق خويش مي دانيم .و هر گاه كه به نيازمان پاسخ نمي دهد به ناگاه ديروز را به ياد مي آوريم كه خود در حق او سكوت كرده ايم .و اكنون باز هم زبان به گله گشوده ايم .

نمي دانم چه وقت مي خواهيم زبان به اعتراف بگشاييم و تنها به او بگوييم كه از آنچه در حق او مرتكب شده ايم متاسفيم .البته اگر غرورمان ،اين غرور احمقانه مان اجازه دهد.

يك روز چشم مي گشاييم و مي بينين كه او رفته است .و ديگر درخواست بخشايش سودي ندارد.

****************

آ نامزد ب بود.آ نامزديش را ب به هم زد و با پ نامزد كرد. من نه ا را ميشناسم نه ب راونه پ را.

اكنون همه آ را مقصر به بي وفايي مي دانند.او را به خطايي سخت متهم مي كنند و من هيچكدام را دقيقا نمي شناسم .

اما تنها يك چيز را خوب مي دانم كه همه ما در مقام قضاوت به قاضياني سخت تنگ نظر تبديل مي شويم .نه دقيقا ماجرا را مي دانيم نه جزييات را .تنها هر چيزي كه بر خلاف خواسته جمع باشد را گناهي نابخشودني مي دانيم .بدون آنكه بدانيم چه پيش آمده .

آيا بهتر نيست در مسائلي كه به ما مربوط نمي شود سكوت اختيار كنيم و بيش از اين خاطري را آزرده نكنيم .كه همه ما گاه در گرداب حوادث نا خواسته در گير وقايعي مي شويم كه گاه خود نمي خواهيم و هيچ كس از دردي كه به دوش مي كشيم چيزي نمي داند.

************

هميشه دلم مي خواست بهترين كار را انجام دهم .بهترين تصميم را بگيرم .اما هيچ وقت نمي شود كه هميشه بهترين تصميم هم حتي كامل نيست.كه گاه احساس مي كني كه اين تو نيستي كه مي تواني در مقام انتخاب برآيي .نيروهايي ماوراي تو انگار شرايطي را بر تو تحميل مي كنند و تو هر چه دست و پا ميزني توان آن را نداري كه نجات يابي.

و بعد سالهاي بعد كه بر مي گردي و گذشته را مي نگري و گاه سري تكان مي دهي و افسوسي .هيچ به ياد نمي آوري كه در چه حال و روزي بوده اي تنها برايت غبار خاطرات دور مانده و تو نمي داني كه آيا واقعا مقصر بودي يا نه؟

ايكاش هميشه كه به گذشته فكر مي كني افسوس نخوري و تنها به يك تجربه فكر كني .تجربه اي كه به بهاي سختي به دست آمده.

فقط همين.