ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢٠ : توسط : نرگس

" برهنه ،بگو برهنه خاكم كنند

 سراپا برهنه

بدان گونه كه عشق را نماز مي بريم

كه بي شايبه حجابي با خاك

 عاشقانه در آميختن مي خواهم." ا.بامداد

 

********

امروز در ميان يك عالمه كار گذشت.

در ميان دعواهاي كارگران ،داد و بيداد كردنشان،بحثهاي بيهوده با همكاران ،سرما و انتظار و خلاصه هزار تا حالت و حس ديگه.

الان دلم مي خواهد به دور از تمام آشفتگيهاي امروز بروم بخوابم و همه چيز را به فراموشي بسپارم جز خيال تو .

اميدوارم كه كابوسها امشب به سراغم نيايند.

 

********

 امروز فهميدم كه گاهي اوقات حتي در آدمهايي كه خيلي به نظر غير قابل تحمل ميايند هم مي توان چيزهايي خوبي پيدا كرد براي دوست داشتن يا حداقل كنار آمدن.

از او خيلي بدم مي آمد.خيلي حرف مي زند .خيلي از خودش تعريف مي كند.هميشه سعي مي كند كه مرا تحقير كند.اما امروز كه به اجبار در كنارش قرار گرفتم و تقريبا بيش از 12 ساعت كاري با هم بوديم فهميدم كه با تمام شلوغيهاي پر هياهو و اعصاب خوردكنش با همه بلوف زدنهايش اما قلب رئوفي دارد.

نمي دانم شايد بگويي كه اين زمان براي شناخت آدمي كافي نيست.اما من توانستم در زير تمام آن نقابهايي كه بر صورت داشت تنها براي يك لحظه من واقعيش را ببينم. من واقعي كه از تنهايي وحشت داشت و من احساس كردم كه چه اندازه نغمه غم انگيز در درونش جاريست.

كاري از دست من برايش ساخته نبود اما سعي كردم كه او را همانطور كه هست قبول كنم و حداقل از كار كردن با او احساس بدي نداشته باشم.

اين هم تجربه ايست مگه نه؟