ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢٢ : توسط : نرگس

باغ دلخوش دارد به سبزي اش

كوه شايد به چشمه

ماهي به دريا

آسمان به خورشيد

وراه به مسافر

و من اما به تو دلخوشم

تنها به تو

تا غبار خاطرات دور بزدايم

و تنها تو را به ياد آورم.

 

********

كتاب صد سال تنهايي تمام شد.گيج و مبهوت آن را بر زمين گذاشتم .ساعت 5/7صبح و هنوز كار روزانه شروع نشده بود.اتاق در سكوت فر رفته بود و من در وحشت عميقي فرو رفته بودم .

انگار از سرزمين مردگان برگشته بودم .ماكوندو شهري كه داستان در آن اتفاق مي افتاد.انگار درجايي در دوردست آرزو و خيال بنا شده بود .شهري در ما وراي دنياي واقعي آن سوتر از مرگ .جاييكه به جاودانگي مي رسيدي.

احساس مي كردم كه در كنار تمام آدمهاي داستان من نيز به خواب ابدي فرورفته ام .انگار من نيز بار تمام آن صد سال تنهايي را به دوش گرفته بودم .انگار من نيز در كنار يهودي سرگردان كه از شهري به شهري سفر مي كرد و با خود مرگ به ارمغان مي برد رفته بودم و شاهد نابودي تمام آدمها بودم.

با زنگ تلفن به خود آمدم.به دنياي واقعي بر گشتم .تمام روز وحشت آن صد سال را بر دوش مي كشيدم .انگار من صد سال بزرگتر شده بودم .

 

***********

مادر دوستم فوت كرده است در همسايگيمان.باورم نمي شود.هر روز صبح مي ديدمش .حال و احوالم را مي پرسيد و درباره دوستم مي پرسيدم و حالا او نيست و كوچه صبحها از هر كلامي تهي است.

به خانه آمدم و مادر را در آغوش گرفتم و از او خواستم كه هيچوقت نميرد.عين كودكي كه تازه مفهوم مرگ را فهميده است و فكر مي كند كه شايد بشود كسي را براي هميشه نگاه داشت.

امروز فهميدم كه تا چه اندازه دوستش دارم .

و چه قدر خوشحالم كه در گذشته هاي دور به خاطر آن ديگري از او نگذشتم.

 

************

تنها چند روز ديگر تو را خواهم ديد .

تو را كه هميشه در خيال مي آمدي زنده و ملموس خواهم ديد كه مرا به نام صدا مي زني و جهان از هر اندوهي تهي مي شود.

و من در كنار تو تا به هميشه به خاطره هاي زنده خواهم پيوست.