ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢٥ : توسط : نرگس

" پس وقتي درد بي كسي به شما روي مي آورد آن را آرام كنيد.

به آن نگاه كنيد.بدون اينكه فكر فرار داشته باشيد.اگر از آن فرار كنيدهرگز آن را درك نخواهيدكردوهميشه دركمين شما خواهدبود.

در حالي كه اگر بتوانيد بي كسي را درك كنيد و بر آن غلبه كنيددرخواهيديافت كه نيازي به سرگرم شدن نداريدزيرا ذهن شما غير قابل فساد خواهد شدونابودنمي شود."كريشنامورتی

 

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

اين روزها همه سخت آشفته اند.قراردارها در حال اتمام است و شركت مناقصه جديدي گذاشته و همه نگران شرايط كاري خويش هستند.الان دارم مي فهمم كه چه قدر با تمام زجري كه در مجتمع مي كشم اما به اين شرايط دل بسته ام واين كار كردن اين آدمها اين روزها برايم مثل تجربه هاي جديد ،اتفاقات تازه مي نماياند.اما شايد هم بايد خودمان را براي شرايط تازه اماده كنيم .

در هر حال من بايد قوي باشم .فقط همين.

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

جند روز پيش كه كمپرسور واحد هوا دچار مشكل شده بود همه ريس روسا ريخته بودند آنجا.صبح بود و هوا خيلي سرد.از چند روز پيش داشتند كارگرها و مهندسهاي تعميرات رويش كار مي كردند.يكدفعه همه جا شلوغ شدوهمه با هم داشتند حرف مي زدند وهوا هم فوق العاده سرد بود.

يكي از كارگرها داشت روي سطح فلزي يكي از كاورها را سمباده مي كشيد .در سكوت به كار خود اد امه مي داد و به اطرافش توجه اي نداشت و بعد از اينكه كارش تمام شد رفت دنبال يه كار ديگه و من در تمام اين مدت به او چشم دوخته بودم كه چگونه در كمال آرامش داشت كارهايش را انجام مي داد و حضور ديگران برايش چندان اهميتي نداشت.

و بعد يك عالمه آدم كه آنجا كاري نداشتند هم آمدند فقط به خاطر اينكه چندتا ريس آنجا بودند و من  فهميدم كه چه آدمهاي چاپلوسي كه تا به حال هيچ كدامشان آن طرفها پيداشون نبود و حالا همه آمده بودند براي چاپلوسي.وانگار هيچ وقت آدم از دستشان و حقارت وجودشان راحتي ندارد.خيلي ها بودند كه از كار مي ناليدند و از اين كه كارشان به جايي نمي رسدغر مي زدند.من اما فكر مي كردم كه آدم قوي آن كسي است كه در سكوت به كار خودش برسد و صبر و تحملش آنقدر باشد كه اين همه غرغر نكند.البته اگه همچين كسي پيدا شود.

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

هنوز بعد از اين همه سال خواب يخدون را مي بينم .با رقص فواره ها و سردي عصرهاي ديماه را.خواب آن غنچه هاي كوچك را كه در سرماي زمستان كوير كنار آن سكوهاي سيماني جوانه زده بودند و خواب خورشيد و بهار را مي ديدند.

هنوز هم خواب خانه خيابان بهمنيار را مي بينم .خواب خانه فرهنگيان را وخوابگاه خيابان احمدي و همه آنهايي كه يادشان هنوز در آنجا است و الان هر كدامشان در جايي از اين سرزمين هستند.

و آن عصرهاي دلگير جمعه كه از كلاس بر مي گشتيم و جلوي خوابگاه شلوغ بود و هيچ كس براي ديدن ما نيامده بود و ما غمگين و دلتنگ به اتاق بر مي گشتيم و منتظر تلفن مي شديم كه دير به دير به ما ميشد.

خواب آن زمين بسكتبال و گريه هاي گاه به گاه مان درزير وسعت آسمان كويروغم غربت و غم عشق و غم زندگي.

و چه اندازه جستجو كرديم و هيچ نيافتيم .

اكنون تا چه اندازه از تمام شما دور افتاده ام و چه اندازه دلم براي همه شما تنگ شده .

براي همه شما.باورتان مي شود.

و حتي دلم براي همه انهايي كه قلبم را به درد مي آوردند و در پس دلتنگي و انتظار گم مي شدند نيز تنگ شده است.

هر جا كه هستند خدايشان يارشان باد.