ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢٦ : توسط : نرگس

 

" انديشه لياقت را در خود از بين بردن، اين است مانع بزرگ روح."آندره ژيد

...................

امروز يك روز پر كار ديگر بود.از آن روزهايي كه ناگهان در ميانه روز احساس تلخي به آدم دست مي دهد.از همان احساسات تلخ هميشگي.از آن وقتهايي كه دلت مي خواهد بي مباها اشك بريزي و بعد يادت مي آيد كه اينجا صنعت است و تو آمدي تا به همه ثابت كني كه جاي تو در خلوت آشپزخانه نيست.پس بايد به هر قيمتي تاب بياوري.بلند شدم و دوباره رفتم سر كار اما خوبيش به اين بود كه هر چند آدمهايي كه برايم اهميت داشتند رفتارشان خوب نبود باز هم دوستاني پيدا شدند كه ديدمشان و خاطرم اندكي تسلي يافت و چند تا مطلب تازه ياد گرفتم و خلاصه روز كاري امروز هم تمام شد.به هر قيمتي.

امروز هم شايعات جديدي در باره شركت جديد بود .ايكاش تكليفمان زودترمشخص ميشد.

تا حداقل مي دانستيم چه بايد كرد.

...................

همكارانم كمتر من عصباني و ناراحت را مي شناسند.هميشه نرگس خندان و خوش رفتار را ديده اند.گاهي اوقات كه ديگر نمي توانم تاب بياورم و روحم سخت آزرده است همه چيز را كنار مي گذارم و مي شوم همان كه در آن لحظه هستم .اما امروز اتفاق بامزه اي افتاد.

پشت كامپيوتر نشسته بودم  در حاليكه سخت عصباني بودم .يكي از همكارانم آمد و ديد كه من در چه حاليم و بعد گفت مي دانم از دست آدمهايي ناراحتيد كه از آنها انتظار چنين بر خوردهايي نداشتيد.سكوت كردم اما در دلم حرفش را تائيد مي كردم و با خودم گفتم چه خوب توانست اين موضوع را حدس بزند.

هميشه آنكه از همه به تو نزديكتر است بيشتر مي تواند آزارت دهد كه حتي كمترين رنجشي از جانب او برايت چون حادثه اي دردناك جلوه گر مي شود و خاصيت آدمي در همين است.

..................

نمي دانم اين دلتنگيهاي گاه به گاه چيست كه مدتي ست آزارم مي دهد.دلم براي همه گذشته تنگ شده است و نمي دانم كه چرا.

و هميشه آنكه مي رود قسمتي از روحت را با خود مي برد و تو همه عمر سرگردان در جستجوي آن پاره گمشده اي.

و من هنوز در جستجويم.