ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢ : توسط : نرگس

"چه روزگاري درازي

در انتظار تو بوده ام

بنشين و مرا پاك كن

از گرد آفتاب پوك كه بر سرمن باريده است.

چه روزگاري دراز در انتظار دستهاي تو بوده ام

آرامتر!

اين تنديس غبار به سر انگشتي فرو خواهد ريخت

دست از من بدار

مي خواهم تو را از جان بنگرم

زان پيشتر

كه به لرزش آهي خاكستر شوم"

شمس لنگرودي

 

*************

وقتي كه كتاب صد سال تنهايي را تمام كردم به ربكا مي انديشم كه بعد از مرگ شوهرش خود را در خانه اش براي هميشه حبس كرده بود و تنها در روزگار پيري از آنجا براي يكبار بيرون آمد تا زماني كه مرگش فرا رسيد.آن زمان احساس كردم كه چه روزگار تلخي .براي همه عمرت هميشه در يك جا باشي آن هم به ميل خودت.

اما آن روز كه در خيابانهاي آن شهر شلوغ و بيگانه راه مي رفتم من هم مثل ربكا دلم مي خواست برميگشتم و به اتاقم پناه مي بردم و براي بقيه عمرم از اين همه آشوب و هياهو و مردم مي گريختم .خيابانهاي پر از آدم كه انگار به تو دهن كجي مي كردند و ماهيت تو را زير سوال مي بردند و تو هيچ چيز نبودي به جز يك عابر مثل صدها هزار عابر خيابان و انگار كه در گنگي شلوغي آن خيابانها تمام ميشدي هيچ مي شدي ذره ميشدي و ناديده .

كلونيهاي كه در هر لحظه تشكيل ميشدند و به سرعت از هم مي گسستند.

و من در زماني رها شده بودم كه انگار پاياني نداشت و هيچ شكنجه اي بالاتر از اين نيست كه زمان برايت تمام شود.

 

***************

چه اندازه عجيب مي نمايد اين گذر عمر.

تو نزديك بودي آنقدر نزديك كه مي توانستم تمام خطوط چهره ات را به دقت به خاطر بسپارم و بعد به اندازه گذر ثانيه اي ،به اندازه برآمدن نفسي از من دور شدي و من با جاده رفتم و تو ماندي.

و هميشه آنكه مي رود دلتنگ تر است و آنكه مي ماند دل نگرانتر.

و اين بازي هميشه هست.

 

*************

و هميشه نتايج جديد به بهاي ساده اي به دست نمي آيد.

گاه بايد تاوان بدهي تا به دستش بياوري تاوان جسارتت را .

 

*************