ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱۳ : توسط : نرگس

13 آبان

امروز فهميدم كه از گذشته رهايي  يافته ام.

امروز كه در سر كار ناگهان نگاهم به تقويم روي ميز افتاد و دريافتم كه از خيلي از آن روزها گذشته ام بدون آنكه چيزي را از گذشته به ياد آورم.

آبان هميشه براي من ياداور روزهاي دور بود.كلاس عرفان ،كتابخانه دانشكده فني،دوستانم در خوابگاه ،ولرزش احساس به روي سردي دل.

اما اكنون انگار هيچ در ذهنم نيست.تهي تهي از هر حسي نسبت به گذشته.

اكنون روزها به كسالت مي گذرد.تهي از هر هيجاني و در ميان تمام اين گذر روزها جاي تو تا چه اندازه خالي است.

انگاه كه اينگونه تو را مي خوانم و صداي نيست جز صداي وزش نسيمي كه مي وزد نرم در ميان شاخه هاي سپيداري پير.

هر روز صبح ،وقتي كه تنها در ميان اين كوچه خالي به سمت ايستگاه اتوبوس مي روم انگار تمام جهان در مقابلم جان ميابد.حتي تن سردو سخت كوچه.ديوارها ،ماشينها و هر آنچه كه هست.

انگار در آن وقت صبح فقط من و كوچه بيداريم و با هم حرف مي زنيم.عين دودوست قديمي.مي بيني وقتي كه كسي نيست آدم چه دوستاني ميابد.من برايش از كارم مي گويم.از آدمهاي كه وجودشان آزارم مي دهد.از تن سپردن به اين تحقير براي لقمه ناني و از جبر زمانه.برايش مي گويم كه تا چه اندازه دلتنگ تو ام و تو دور دوري.و او برايم مي گويد از هزاران هزار آدمي كه هر روز او را در زير گذر سنگين خويش لگد مال مي كنند.

از مرد رفتگر كه تا چه اندازه با دقت او را تميز مي كند و از عبور گيج رهگذري كه نا گاه خاطر او را با روياهاي مغشوشش مي آزارد.دستي چيزي را بر زمين مي ريزد و چهره اورا زشت تر مي سازد.كودكي ناگهان با توپ پلاستيكيش غوغا را به درون او مي اندازد و چه اندازه خاطره هزاران هزار كودك كه در ذهن او بيدار مي شود كه اكنون مردان و زناني كاملند.

******

هميشه دلم مي خواهد در 30 سالگي بميرم.احساس مي كنم كه اين سن سن كمال يك زن است.نمي دانم كه چرا اين احساس را دارم اما آينده من در اين سن تمام مي شود و بعد از آن هر چه هست در بهت و حيرت گم شده است.

نمي دانم كه ايا وقتي 30 سالم شد به اندازه كافي بزرگ شده ام يا نه.

اما دلم مي خواهد قبل از مرگم يكبار ديگر تمام دوستانم را ببينم و يكبار ديگر تمام آن احساسهاي خوش گذشته را تجربه كنم.همان احساسهاي گرانبهايي كه ديگر هيچ گاه نخواهم داشت.ان گاه كه كودكاني بيش نبوديم و زندگي در زير يك سقف دور از خانه برايمان تجربه اي عجيب بود.

آه كه تا چه اندازه دلتنگتان هستم. دلتنگ يك شب دور هم بودن و اشك ريختن هاو خنديدنهاي بيدريغانه.

اكنون تا چه اندازه دور دور مي نماياند.

"از ما به مهرباني ياد آريد.

از ما كه در تمام شب عمر به جستجوي نور سحر پرسه مي زديم.

در خاطر ياد ما را بسپاريد.

از ما به مهرباني ياد آريد."