ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۳ : توسط : نرگس

" ....هنوزدر سفرم

خيال مي كنم در آبهاي جهان قايقي است

 و من مسافر قايق هزارها سال است سرود زنده دريا نوردان كهن را

به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم و پيش مي رانم.

مرا سفر به كجا خواهد برد؟

كجا نشان قدم ناتمام  خواهد ماند

و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت گشوده خواهد شد

كجاست جاي رسيدن و پهن كردن  يك فرش و بي خيال نشستن

 و گوش دادن به صداي شستن يك ظرف زير شيشه مجاور

و در كدام بهار درنگ خواهي كرد

و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

شراب بايد خورد

و در جواني يك سايه راه بايد رفت.

همين."

سهراب

***************

امروز تمام آنچه را كه بايد مي فهميدم فهميدم .

احساس كردم كه شايد گاهي اوقات تنها صبوري درمان باشد .شايد گلايه كردن و شكوه كردن هميشه راه حل درستي براي تخليه رواني نيست .

انديشيدم كه همه آنهايي را كه باعث رنجشم مي شوند ناديد مي گيرم .تمام آنهايي را كه با مچاله كردن احساسم سعي مي كنند حقارت وجودشان را پنهان كنند.

تنها كارت را انجام مي دهي .به اين اجتماع ناپايدار دل نمي بندي.تمام اين آدمها را در حافظه كوتاه مدت خويش قرار مي دهي .به همين راحتي .باورت مي شود.

بايد صبر كني نرگس .روزگار بهتري از راه خواهد رسيد.

تنها" اندكي صبر سحر نزديك است"

 

*************

در شلوغي و ازدحام اتوبوس پسري با سه تار از ميان همه خودش را بالا كشيد.سبزه و لاغر .استخوانهاي صورتش كاملا خود را از توي صورتش بيرون كشيده بودند.

بعد شروع به زدن كرد.و آوازي غمگين سر داد.آواز هزار هزار ايل در راه مانده.آواز هزار هزار عاشق جدا از معشوق ،صداي هزار هزار مادر چشم به راه،و فرياد آدمي آنگاه كه در نيمه راه زندگي بي همراه به زانو در مي آيد.

تمام بدنش با دستانش به اين سو و آن سو مي رفت .سر بلند نمي كرد .شايد مي ترسيد چشم در چشم آن ديگري آنچه از غرورش مانده نيز بر باد رود.

همه دست به كيف بردند و هيچ كس نمي دانست كه اين آواز بهايي بس سنگينتر از اين دارد.

پسر در پس خياباني ناپديدشد تا جايي ديگر نغمه اي ديگر سر دهد.

 

************