ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٤ : توسط : نرگس

"خدايا آرامشي عطا فرما تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم.

شهامتي تا تغيير دهم آنچه را كه مي توانم

و دانشي تا تفاوت اين دو را بدانم

و به من فهم بده تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند."

جبران خليل جبران

*************

آ و ب همديگر را عاشقانه دوست داشتند.يك روز آ يك عالمه شاخه گل رز كه راستش را بخواهي از حياط خوابگاه كنده بود براي ب هديه برد.عطر غنجه هاي رز همه جا را پر كرده بود.ب يكه خورد.انتظار ديدن آنهمه شاخه گل رز را نداشت.انتظار اين همه عشق را.

بعدها ب آ را ترك كرد.بدون آنكه لحظه اي به آ بينديشد با خودخواهيهايش او را توجيه كرد كه بايد برود .حالا بعد از اين همه سال آ از خودش مي پرسد بر سر آن همه شاخه گل چه آمد.آيا همه در سطل زباله جا خوش كردند يا ب آنها را خشك كرد و يادگاري نگه داشت .هيچ كس جز ب نمي داند.شايد اصلا هم مهم نباشد كه چه بر سرشان آمد كه ديگر حتي ب هم در ذهن آ در غبار خاطرات دور گم شده.

آ هنوز هم بعد از اين همه دلشكستگي گاهي به او مي انديشد.

**************

گاهي اوقات كه ديگر همه نيرو و توان آدمي تمام مي شود احساس مي كني كه به آخر خط رسيده اي .از اينكه رابطه هاي جديد را شروع كرده اي از اينكه دوباره پا در راههاي بي برگشت گذاشته اي به خودت لعنت مي فرستي .آرزو مي كني ايكاش مي گذاشتي همه چيز به روال خويش پيش بيايند  نه آنطور كه خود مي خواستي.خسته از بار روزانه تنها مي تواني به

گذشت زماني بينديشي كه آزارت مي دهند.تنها به زمان تنها چيزي كه برايت مانده.

همه آدمها را از دست داده اي و ديگر جز سكوت تمام اين سالها چيزي در ذهنت نيست.

نمي داني پس آن لحظه آخر كه همه چيز به پايان خواهد رسيد كي خواهد آمد تا تو را در دنيايي از وهم و خيال غرق سازد.

مرگ را با چه آغوشي بازي در بر خواهي كشيد.

 

*************

خدايا مرا پناه ده.