ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٦ : توسط : نرگس

"دلم به بوي تو آغشته است

سپيده دمان كلمات سرگردان بر مي خيزند و

خواب آلوده دهان مرا مي جويند تا از تو سخن بگويم

كجاي جهان رفته اي

نشان قدمهايت چون دان پرندگان

همه سو ريخته است.

باز نمي گردي

مي دانم

و شعر چون گنجشك بخار آلود ي

بر بام زمستاني به پاره يخي

بدل خواهد شد."

شمس لنگرودي

 

****************

وقتي آن جمعه كذايي  در آذر ماه 79 رسيد همه ما بچه هاي اتاق 314 خوابگاه 3 نگران بوديم .قرار بر اين بود تا ميم براي آشنايي با آقايي بيرون برود و در واقع مراحل اوليه آشنايي طي شود.عزيزي اين آقا را معرفي كرده و محلي را براي اين ملاقات مشخص كرده بود.

 نمي شد گفت كه ميم دختر نا مرتبي بود اما در آن روز به طرز عجيبي نامرتب بود.مانند يك دختر بچه كه روز اول مي خواهد به مدرسه برودو در واقع انگار نمي دانست كه بايد چه كار كند.

در نتيجه ما تصميم گرفتيم كه زودتر او را راهي كنيم .هر كس وظيفه اي را بر عهده گرفت.يكي شلوارش را اتو مي كرد آن ديگري روسري ميم را كه بيشتر به او ميامد اما اندكي كثيف بود لكه گيري مي كرد و خود ميم هم در حال حاضر شدن .

آن روز نه من نه بقيه و نه او نمي دانستيم كه چه خواهد شد.ما همه عين چند تا دختر بچه معصوم بوديم كه در دنياي روياهايمان زندگي مي كرديم و الان كه هر كدام در گوشه اي از اين دنياي بزرگيم و همه مسير زندگيشان مشخص شده ميبينيم كه همه آن ناراحتيها و همه آن فكرها و همه آن روياها تا چه حد دور مي نماياند.

الان ميم با همان آقا كه در يك عصر سرد پاييزي آشنا شد زندگي مي كند و من اميدوارم كه او و همه دوستانم در اتاق 314 هميشه سبز باشند.

 

****************

نمي دانم چه را به اين اندازه خسته ام .از آن خستگيهايي كه  هيچوقت تمامي ندارد.

دلم خواب بي كابوس مي خواهد .صبح بي زنگ ساعت .بي دغدغه كار

بدون انتظار تمام شدن روز.بدون انتظار حتي براي تو.

دلم مي خواهد كه ديگر منتظر هيچ نباشم .

تنها چشمانم را براي هميشه بر روي هم بگذارم و بي هيچ چشمداشتي از اين دنياي سرد و كثيف در آغوش خواب به سرزمينهاي بي بازگشت پناه برم .

بيرون برف مي بارد و من چه قدر دلم مي خواست كه چون قطره اي برف در دل خاك خاك گرم و پذيرنده مي آراميدم .

خسته از اين دنيا كه قوانين آن را آدمهايي وضع مي كنند كه هيچ از دوست داشتن نمي دانند.