ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٩ : توسط : نرگس

"...خورشيد مرده بود

و هيچ كس نمي دانست كه نام آن پرنده غمگين

 كز قلبها گريخته ايمان است...." فروغ

 

***********

گاهي  اوقات مدتها به موضوعي فكر مي كني و برايت به يك مسئله جدي تبديل مي شود .در تمام لحظه هايت به اين موضوع فكر مي كني .براي خودت هزار تا استدلال مبني بر انجام شدن يا نشدن مي گذاري و به تمام فلسفه هاي دنيا روي مياوري تا همه چبز را براي خودت توجيه كني.

آنوقت وقتي كه همه چيز مطابق خواسته تو پيش رود ناگهان همه چيز به نظر بي معني ميايد.فكر مي كني كه حالا كه به خواسته ات رسيده اي

ناگهانم همه اشتياقت تمام مي شود و ديگر انگار نيرويت تمام ميشود.

انگار تمام نيرويت را صرف گذشته كردي و ديگر براي حال تواني نداري.

و شگفتي وجود آدمي در اين است كه هميشه آن را كه نمي يابد طلب مي كند.نه آنكه را كه مييابد.

 

***********

اكنون كه به تو مي انديشم احساس مي كنم كه هر چه گذشته در خواب و بيداري بوده است .

لحظات با تو بودن گذشت .انگار كه هميشه در اين آمدن و رفتن است كه عشق شكوفا مي شود خودش را از ميان سردي دل بيرون مي كشد و ناگهان تجلي مي يابد.

هميشه در خاطرات من لحظاتي است كه خود را سرزنش مي كنم كه چرا اينگونه رفتار كرده ام .هميشه افسوسي بر تمام آنچه گذشته .افسوس بر اينكه چرا تو را به تمامي نديدم .هميشه وقتي در همان لحظه هستيم انگار زمان متوقف مي شود و ما هميشه در همان حال مي مانيم اما زمان مي گذرد و هر كدام به سويي مي روند و افسوس لحظه هاي از دست رفته با ما مي ماند.