ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱٢ : توسط : نرگس

"ديدي دلا كه يار نيامد              

گرد آمد و سوار نيامد

بگداخت شمع و سوخت سراپاي

آن صبح زرنگار نيامد

آراستيم خانه و خوان را

وآن ضيف نامدار نيامد

دل را و شوق را وتوان را

غم خورد و غمگسار نيامد

آن كاخها زپايه فرو ريخت

وآن كرده ها به كار نيامد

سوزد دلم به رنج وشكيب

اي باغبان بهار نيامد

بشكفت بس شكوفه وپژمرد

اما گلي به بار نيامد

خشكيد چشم چشمه و ديگر

آبي به جويبار نيامد

اي شير بسته به زنجير

كز بندت هيچ عار نيامد

................

..............

چندانكه غم به جان تو باريد

باران به كوهسار نيامد"

اخوان ثالث

***************

دلم گرفته است و هيچ چيز نمي تواند اندوه هزاران هزار تنهايي را تسكين دهد.

من چه كسي هستم ؟جز احساسي سرخورده وتهي.

به من بگو بگو تمام شب به انتظار چه كسي در بستر خويش در دامان كابوسهاي شبانه غلت مي زنم و وحشت تمام شب را با خود هر روز صبح به دوش مي كشم و در بيگانگي  چهرهايي بس منفور خويشتن خويش را به نابودي مي كشانم .به من بگو.

آيا كسي مي تواند آن عشق گمشده را به هيچ كس ديگر ارزاني دارد.

سكوت شبانگاه و تنهايي صد ساله اي كه فردا صبح خود را دوباره پنهان خواهد كرد تا در پس خنده هاي احمقانه شكلي بيهوده به خود بگيرد .

من ديگر نمي توانم ادامه دهم .