ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱٤ : توسط : نرگس

"در سرزمين قد كوتاهان

معيارهاي سنجش

هميشه بر مدار صفر سفر كرده اند.

چرا توقف كنم؟

من از عناصر چهارگانه اطاعت مي كنم

وكار تدوين نظامنامه  قلبم

كار حكومت محلي كوران نيست." فروغ

****************

بي حوصله و خسته ام وگرنه برايت كلي حرف دارم .

مي توانستم درباره كتاب زن از جميله كديور بگويم كه دارم مي خوانم و يا در باره فيلم ماديان علي ژكان كه بعد از سالها ديدم .و هزار تا نكته و حرف ديگر اگر حوصله داشتم .مي بيني چه قدر حرف افسوس كه توان نوشتنش نيست.

امروز ساعت نه صبح ناگهان در اتاق باز شد و نامه رسان واحد باعجله وارد شدوگفت كه جناب مديرعامل درراه است و قصد بازديد از اتاقها را دارد.

رئيس ما هم مطابق معمول فورا همه ما را مجبور كرد كه فورا به داخل سايت برويم تا همه فكر نكنند كه ما هميشه در اتاقهايمان نشسته و كاري انجام نمي دهيم .بازي احمقانه اي بود .البته من مثل هميشه نتوانستم جلوي زبانم را بگيرم و فورا واكنش نشان داده و خطاب به ايشان (كه البته اصلا گوش شنوايي ندارد)فرمودم كه براي ما نبايد اين قضيه اهميتي داشته باشد و ما بايد مثل هميشه رفتار كنيم و...چند سخن گهربار منباب صداقت در عمل كه البته هيچ كدام مورد تائيد واقع نشد....

خلاصه ناگهان در عرض چند دقيقه همه به افرادي كاري تبديل شدند و اوضاع تغيير كرد و من در تمام اين مدت فكر مي كردم كه چه نظامهاي احمقانه اي بر ما حاكم است كه فقط وقتي كار مي كنيم كه پاي مقام بالاتري در ميان باشد.اما از آنجا كه خانه از پاي بست ويران است و همين آقاي مدير عامل مسبب تمام مشكلات ماست پس بهتر است كه جلويش نقش بازي كنيم .مگر ما چه قدر حقوق مي گيريم كه اينقدر خودمان را زجر دهيم و خلاصه هزار تا فكر ديگر كه در آن لحظات در ذهن من اين وروآن ور مي رفت .

بهر حال خطر از بيخ گوشمان گذشت وموضوع فيصله يافت.

اما اگر يك قاتل حرفه اي بودم اولين نفري كه به طرز غير انساني و ظالمانه اي مي كشتم همين رئيسم بود كه آنقدر ترسو وبزدل است كه حد ندارد و حال آدم را به هم ميزند.

بگذريم .

 

******************

آنقدر دلم برايت تنگ شده است كه حدي ندارد و تو فارغ از من در تب و تاب زندگي خويشتني.آيا من راه را به اشتباه پيموده ام .آيا دوست داشتنم يكسره به خطا بوده .نمي دانم .

تمام روز در انديشه هاي بي حاصل غوطه ورم كه جز وحشت چيزي با خود ندارد.ايكاش مي توانستم لحظه اي به همه چيز ايمان داشته باشم و با يقين راه بپيمانم.

تمام روز وحشتم را با خود به دوش مي كشم بي هدف راه مي پيمايم و غافل از اين كه هيچ كس جز خويشتن من قادر به ياريم نيست در پي دستي هستم كه دستم بگيرد و بالايم بكشد.

شايد كه اين كابوس به پايان رسد.