ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱٦ : توسط : نرگس

"مانده از شب هاي دورادور

بر مسير خامش جنگل

سنگچيني از اجاقي خرد

اندرو خاكستري سرد.

همچنان كاندرغبار اندوده انديشه هاي من ملال انگيز

طرح تصويري در آن هر چيز

داستاني حاصلش دردي.

روز شيرينم كه با من آشتي داشت

نقش ناهمرنگ گرديده

سرد گشته سنگ گرديده

با دم پاييز عمر من كنايت از بهار روي زردي.

همچنانكه مانده از شبهاي دورادور

بر مسير خامش جنگل سنگچيني از اجاقي خرد

اندرو خاكستر سردي."

نيما يوشيج

**********

وقتي كه بچه بودم اولين باري كه شيطان را شناختم در داستانهاي قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب بود.

ياده هست كه شيطان اغلب به شكل پيرمردي در راه ظاهر ميشد و قصد داشت تا با آدمها از سر دوستي وارد شود.

همو بود كه بر سر راه ابراهيم پيامبر ظاهر شد تا فرزندش را به قربانگاه نبرد،برسر راه موسي پيامبر و خضر و خلاصه هر جا كه بايد ميبود بود.

داستانهاي پيامبران پر بود از شيطان.شيطاني كه به شكل دوستي در ميامد تا آنها را از راه درست بازدارد.مدتهاي طولاني ذهنم در گير اين موجود بود.شبها در روياهايم به شكل پيرمردي مهربان در ميامد و به گوشم حرفهاي فراوان ميزد.آنچه را كه بزرگترها ممنوع مي دانستند برايم سهل و آسان مي نمود و من هر روز در انديشه ام به هر آنچه كه در ذهنم درست و نادرست ميامد شكلي ديگر مي بخشيدم .

و ذهن كودكانه ام درگير مفاهيمي بس پيچيده ميشد كه راهي براي حلشان نمي يافتم و كسي نيز نمي يافتم تا اندكي از او كمك بخواهم .

و حالا بعد از تمام اين سالها به دور از انديشيدن به هر آنچه كه به من آموخته اند و وسوسه هاي اين همراه هميشگي آدمي خود مي دانم كه تنها با انديشدن مي توانم هر آنچه را كه درست است بدانم نه هر آنچه را كه به من آموخته اند كه درست است .شيطاني كه در وجود همه آدمها هست .همان توجيه اي كه خيلي وقتها براي اينكه خودمان را آسوده كنيم براي خودمان مي آوريم .همان شيطان هميشگي .انديشه هاي غلطي كه از كودكي از سر خير خواهيهاي احمقانه به ما آموخته اند .شيطاني در واقعيت وجود ندارد .هر آنچه هست در درونمان هست .وقتي كه هر روز دروغ مي گوييم تحقير مي كنيم به راحتي آن ديگري را تا نهايت پستي زير پا له مي كنيم در واقع خود شيطانيم كه در قالبي ديگر ظاهر مي شويم و عرش خداوند را به لرزه در مياوريم و آن روح خدايي كه در بدنمان دميده شده از  دست خودمان در عذاب است .و هميشه در جدال با خويشتنيم .سرشار از هزاران هزار حس متضاد .در جدال تا دم مرگ.

باشد كه در اين جدال با چشمان باز پيش رويم .

****************