ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱۸ : توسط : نرگس

Run away to the place that nobody knows

Run away

****************

از سر كار بر مي گردم .مادر مي خواهد تمام حرفهايي كه در روز از اين و آن شنيده برايم بازگو كند.من اعصابم به هم ميريزد.خسته تر از آنم كه بخواهم به مزخرفاتي كه مردم بيكار در باره اين و آن گفته اند گوش دهم .

به هزار راه مادر را وا مي دارم كه حرفش را عوض كند.گاهي اوقات كه نمي توانم دربرابرش مقاومت كنم و احساس مي كنم كه بايد حرف بزند

تمام حرفهايش را گوش مي دهم بدون آنكه چيزي بشنوم.مادر حرف ميزند از اينكه دختر خانم فلاني با پسر خانم فلاني ازدواج كرده و .......

و من در سرزمينهاي دوردست ذهنم به دنبال ردپايي كه گم كرده ام مي گردم و در تمام مدت به مادر لبخند مي زنم و بيشتر قيافه ام به يك احمق شباهت پيدا مي كند .مادر را مي بوسم و مي گويم كه خودش را بابت هيچ چيز ناراحت نكند و به اتاقم پناه مي برم ودنيا دوباره برايم دگرگون مي شود و من مي مانم با خلوت تسكين دهنده اتاق و روياهاي شبانه و غم غربت و غم عشق و غم زندگي.بدور از تمام هياهوي اطرافم  در دنياي خود سير مي كنم و همه را به فراموشي مي سپارم .

امروز كه وسط محوطه در حال يخ زدن و منجمد شدن بودم و مثل هميشه از دست رئيسم اعصابم به هم ريخته بود چه قدر دلم مي خواست بلند مي شدم و به خانه بر مي گشتم به اتاقم پناه مي بردم .كنار بخاري دراز مي كشيدم و تمام آن آدمها را به فراموشي مي سپردم .

اما مي دانستم كه نمي توانم كه مي خواستم در دنياي واقعي اين مبارزه را ادامه بدهم .

مبارزه بي امان من با دنياي واقعي .آنگونه كه هست .به تنهايي.

 

****************

من امروز فهميدم كه توانايي دوست داشتن ديگران نعمتي است كه خدا به هر كسي نمي بخشد.

بي چشم داشتن دوست داشتن و بخشيدن محبت خويش بر آنكه خواهان آن است خود هنري است بس ستودني.باور كن.