ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢٢ : توسط : نرگس

"جاده با خاطره قدمهاي تو بيدار مي مانند.

كه روز را پيشباز مي رفتي

هر چند سپيده

تو را از آن  پيشتردميد

كه خروسان بانگ سحر كنند.

.....

دريا به جرعه اي كه تو از چاه خورده اي حسادت مي كند."

احمد شاملو

**********************

امروز تمام روز آسمان ابري بود و گاه به گاه برفي مي باريد و دوباره متوقف مي شد وهوا آنقدر سرد بود كه حد نداشت.

امروز به نتايج جالبي رسيدم .احساس كردم چه قدر عجيب كه هر چه بيشتر به دست مياوري كمتر به رضايت مي رسي.

نه درس خواندن، نه ازدواج كردن، نه پول، نه عشق، نه سفر، نه اين دنيا انگار هيچ كدام نمي تواند تو را ارضا كند.هر چه جلو مي روي مي بيني كه پشت تمام اين پرده ها هيچ چيز نيست جز هياهوي بيهوده و آنوقت است كه دوباره غمهايت شروع مي شود و با خود مي گويي خدا آخر براي چه.

انگار همه ما قطعات يك پازل نامرتب هستيم كه بايد به هم متصل شويم و هر كس سر جاي خودش قرار بگيردوگرنه هيچ كس آن احساس رضايت واقعي را به دست نخواهد آورد.

هر روز از خدا مي پرسم آن لحظه كه آن روح خدايي را در من انسان دميدي حد نهايت را در چه مي ديدي؟

نهايت كمال من در چه چيز نهفته است.اين سرگشتي و آشفتگي روح تا به كجا ادامه دارد.

ايكاش به من مي گفتي خدايا كه ان قطعه جدا شده از اين پازل چگونه مي تواند به جاي خويش برگردد.

امروز احساس كردم كه هر چه ما انسانها از دست هم رنج مي بريم به خاطر يك علت است :عدم دوست داشتن .اين حقارتهاي روح اين تمسخرها اين زير پا گذاشتنها به خاطر اين است كه يادمان مي رود كه ما به خاطر دوست داشتن آن ديگري آفريده شديم نه به خاطر آزار دادنش.

ايكاش مي دانستيم كه تنها در آن لحظه نهايي و واپسين ناگهان چشمانمان باز مي شود و ديگر بايد براي هميشه آن ديگري را بدرود بگوييم.و ديگر بسيار دير است.

 

**********************

  هيچ آيا به رقص برگها در باد انديشيده اي؟

آنگاه كه برگها چون كودكاني در بازوان پرتوان باد مي رقصند و باد چون مادري مهربان آنها را با خود مي برد تا دوردست آرزو، تا ته كوچه هاي پر شده از سايه پاييز.ولغزيدن برگي در انديشه پر رمز راز پاييز.

و تو با پاييزها بر مي گردي تا يادت را به دست بادهاي پرآشوب بسپاري و مرا همچون برگ آخرين در بر شاخه اي با ياد خويش تنها رها كني.

هيچ مي داني كه آن آخرين برگ هميشه در آرزوي آغوش باد مي ماند.

هيچ مي داني.!