ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢۳ : توسط : نرگس

"به چمنزار بيا

به چمنزار بزرگ

و صدايم كن از پشت نفسهاي گل ابريشم

همچنان آهو كه جفتش را

پرده ها از بغضي پنهاني سر شارند

و كبوترها ي معصوم

از بلنديهاي برج سپيد خود

به زمين مي نگرند." فروغ

 

*******************************

امروز دوباره آن احساس به سراغم آمد.

احساس عذاب وجدان ناشي از پرداختن به خويش.نمي دانم اين چه زندگاني زاهدانه ايست كه به آن خو كرده ام .كافي است اندكي به خود بپردازم تا تمام سلولهاي بدنم احساس عذاب كنند .از خريدن چيزي  يا اختصاص دادن زماني براي خويشتن خويش.

هر گاه كه براي خودم چيزي مي خرم كه بدان نياز دارم بعد احساس پشيماني مي كنم نمي دانم شايد پرداختن به اين مسائل را به ديده تحقير مي نگرم كه خود را پايبندشان كنم .اما گاه همين چيزها باعث شاديهاي بسيار كوچك زندگي ميشود.زندگي كه من خود را در حصار اتاقي زنداني كرده ام و به دور از همه مردم با روياهايم سر مي كنم .تنها با خيال توو ياد گذشته اي كه خاطرات بس شيرين و تلخ آن تمام ذهنم را به خود اختصاص داده و براي همه عمر كفايت مي كند.

 

********************************

امروز پ.پ.آرماندو زنگ زد.دقيقا به همان احساسي اشاره كرد كه من هم اندك زماني است به آن دچارم.

احساس اينكه كارهايي كه مي كنم نياز به تائيد دارد.گاه مطمئنم اما به او زنگ مي زنم تا كارهايم را تائيد كند و او هم .نمي دانم دوست من.نمي دانم شايد اعتماد به نفسمان را از دست داده ايم و شايد از بس كارهايي كه مي كنيم مورد تائيد اطرافيانمان نيست دچار ترس شده ايم .ترس از اشتباه كردن.

نمي دانم اما احساسش عذاب آور است .مگه نه.

 

****************************

چه قدر خوب بود آنقدر عشق در وجودم بود كه به همه مي بخشيدم .

چه قدر خوب بود كه به همه آنهايي كه دوستشان دارم مي گفتم كه هميشه در قلب من جا دارند .مهم نيست كه براي هميشه مي ماند يا در نزد من.مهم اين است كه همه آنها در ذهن من جاريند.شايد كم به همه آنها بپردازم اما هميشه ياد هر كس در جايگاه خويش مي ماند.

لبخند بزن دوست من.من فراوان دوستت دارم .