ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢٧ : توسط : نرگس

"...چراغي در دست

چراغي در دلم

زنگار روحم را صيقل مي زنم

آينه اي برابر آينه ات مي گذارم

تا از تو ابديتي بسازم." احمد شاملو

 

******************************

مدتهاي مديدي است كه بهت زده ام .

از وجود خويش از درون آدمي از اين دنياي شگفت انگيز درون و اين تراوش فكر.

به نظر تو آيا مي توانستيم در قالبي ديگر آفريده شويم .در آن صورت به چه صورت در مياوريم .

چرا در آن لحظه آفرينش اين قالب را بر گزيد.

و صدها سوال ديگر كه تمام روز در ذهنم اين سو و آن سو مي رود.

 

************************

نمي دانم از چه مي ترسند.آنانكه كه مي خواهند دوست بدارند.چرا در دوست داشتن به اما و اگر ها فكر مي كنند و چرا اگر پاي رفتن ندارند پا در راه مي نهندو ديگران را مقصر مي شمارند كه عاشق شدن خود نيز تواني بيش از اندازه مي خواهد و انديشه اي والا.

و تمام روز در دنيايي غرق مي شوند كه حاصلي جز تباهي ندارد.

 

****************************

روز والنتاين در سكوت گذشت.در سكوت گوش فرادادن به صداي عقربه هاي ساعت ديواري و صداي زنگ تلفني كه به صدا در نيامد و تن سپردن به اين غربت بي سرنجام لحظه ها.بي هيچ شادي اي ناشي از به ياد آوردن آن ديگري كه تو را به فراموشي سپرده است.

ديگر حتي از انديشدن نيز به اين تنهايي ابدي به ستوه آمدم.

 

*****************************

روزگار غريبي است نازنين.