ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٦ : توسط : نرگس

30 بهمن

"-خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند

و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.

-نه وصل ممكن نيست،هميشه فاصله اي هست

اگر چه منحي آب بالش خوبي است

براي خواب دلاويز و ترد نيلوفر

هميشه فاصله اي هست

دچار بايد بود.

وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق سفر به روشني اهتزاز خلوت اشياست." سهراب

*********************************

امروز يك كتاب جالب خواندم ."جامعه شناسي خودماني"از حسن نراقي.در مورد علل عقب ماندگي ما ايرانيان.كتاب نثر ساده اي داشت و واقعا به نكات جالبي اشاره كرده بود و متن ملموسي داشت.

در اين كتاب مي خوانيم كه هر چه بر ما گذشته زاييده رفتار خودمان است .هيچكس از جايي دور نيامده تا باعث شود كه ما عقب بمانيم .خودمان اين اجازه را به آنها داديم .ما ايرانيان در حال حاضر بيشتر به جاي پرداختن به خود و ريشه يابي و درمان همه چيز را به آن سوي ابيها متوجه مي كنيم و يادمان مي رود كه خودمان چه عيبهايي داريم .

چيزي كه من خوشم آمد اين بود كه نويسنده اصلا نخواسته بود از كسي يا گروهي طرفداري كند يا نه بكوبدشان.صراحت لهجه او در همه جا مشخص بود.حرف جالبي كه داشت اين بود كه ايرانيان در طول تاريخ نه از گذشته پند گر فته اند نه با انديشه درست جلو رفته اند.و اينكه با وزش باد آنها هم به همان سو متمايل شده اند.و هوش استعدادشان بيشتر صرف تطابق يافتنشان با محيط يا سر هم كلاه گذاشتن  و رندي و تيز بازي صرف ميشود.مي نويسد آنهايي كه هم در سران قدرت قرار مي گيرند چيزي جدا از اين مردم نيستند آنها هم همان نقطه ضعفها را دارند و براي همين هم اين بلبشو ايجاد ميشود كه هر كسي به فكر خودش و منافع خود است.

اما مرا به فكر فرو برد.

من هم به همان عيبها آلوده هستم.

مي خواهم از همين لحظه خانه تكاني كنم.مي خواهم كه ديگر همه آن چيزهايي كه در اين مدت كم كم داشتم به بودنشان با خودم عادت مي كردم را دور بيندازم.

مدتي بود كه يادم رفته بود .خودم را مي گويم .من هم شده بودم مثل بقيه همكارانم.من هم كم كم داشتم خودم را در اين محيط آلوده غرق مي كردم .

مي خواهم كه دوباره خودم باشم .خود خودم.

مي خواهم كه باز همان باشم كه وقتي روز به پايان مي رسيد راضي از روزش به خواب ميرفت.يعني ميشود؟اميدوارم.

 

*************************************

"يادت ميايد كه نرگسها را چطور  مي چيديم

هيچ كس در خاطرش نيست اما

من به ياد دارم.

بخت بلند ما هنوز تاراج فرصتها بود

و بر اين باور كه تا هميشه زنده ايم

چرا ياد نگرفتيم

نرگسها تنها چشماني بودند كه به هر چيز گذرا نگاه مي كردند.

در برابر ابديت

هرگز آن روزها را درنيافتيم

و بر باد رفتن لحظه ها را."

 تد هيوز

*************************

بعد از يك هفته بيماري و كسالت و نداشتن سيستم و بي حوصلگي و غم و.....خلاصه الان اينجام در اتاقم.در حال نوشتن يك يادداشت جديد.

اول اينكه گلوم به شدت درد مي كنه و نفسم به سختي بالا مياد.دوم اينكه تمام شبهاي پيش رو كابوس ميديدم و ميان گلودردو بي خوابي و....روياهاي وارونه ميديدم و خلاصه تا ديشب كه يه خواب فوق العاده ديدم.

خواب يك دشت بزرگ.سبز.يك عالمه گل مريم و رزكه توي دشت بودند و مردماني كه همه سبز بودند و هيچ چيز نمي تونست خاطرشون رو مكدر كنه.آنقدر زيبا و رويايي بود كه فكر مي كردم واقعا تو بهشتم كه ساعت زنگ زد و من بلند شدم .وقت رفتن به سركار بود.و از بهشت هم خبري نبود.

دوم اينكه اين هفته من به نتايج تازه اي در رابطه با آدمهاي محل كارم رسيدم.گاهي وقتها وقتي يه نفر غمگينه و به تو پناه مياره و باهات درد دل ميكنه و تو باهاش همراه ميشي.اما وقتي نوبت تو ميشه و تويي كه به جايي براي پناه بردن نياز داري اون آدم خيلي به احساس تو اهميت نمي ده.انگار چيزي بيشتر از يك رابطه يك طرفه نبوده وتو هم با يك حس آزرده به جا مي ماني.

شايد بهتره آدمها را همون طور كه هستند فقط در همون جايگاه قبول كنم.يادم باشم كه آنها فقط در محل كار همراه من هستند و دليلي نداره كه ازشون چيزي بيشتر بخواهم.نمي دونم شايد چون از دست دوستم كه همكارم هم هست آزرده ام دارم اين حرفها را مي زنم و شايد فردا نظرم عوض شه اما دلم ميخاد كه طوري زندگي كنم كه ديگه به كسي پناه نبرم كه حوصله شنيدن حرفهاي منو نداره و در مقابل حرفهايم به من ميگه كه تصميم گرفته كه سكوت كنه و ديگه با هيچكس حرف نزنه و.....

بگذريم .نمي دونم چرا اين دفعه اين موضوع برام تكرار شده اما درس نمي گيرم .امان از دست تو دختر.امان از دست تو كه صد بار اين حرفها را تكرار مي كني و عمل نمي كني.امان از دست دل تو.

امان از دست اين همه احساس .

اما شايد بهتره كه بيشتر ياد بگيرم و كمتر حرف بزنم و بيشتر عمل كنم و من هم سكوت كنم و يادم باشه كه به قول سهراب

"آدم اينجا تنهاست و در اين تنهايي سايه نارون تا ابديت جاريست...."