ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٧ : توسط : نرگس

 

"خاطره مي گويدچنين كردم.غرور مي گويد امكان ندارد چنين كرده باشم

سرانجام خاطره چاره اي جز تسليم ندارد." نيچه

 

******************

نمي خواهم كه من نيز به اشتباهات ديگران گرفتار شوم .آنقدر شجاعت دارم كه بابت اين كه آزارت داده ام عذر خواهي كنم و بار گناهانم را به دوش بكشم.

اما تو چي؟ايكاش لحظه  اي از اين غرور كه همواره انكارت مي كند دست مي كشيدي.ايكاش.

 

******************

گاه زماني پيش ميايد كه خود نيز نمي داني چرا به اين قسمت راه رسيده اي .كدام حركت نسنجينده تو را به اينجا رهنمون شده.فقط مي داني كه احساست تلخ تلخ است و هيچ چيز ديگر نيست كه ديگر تسكين دهنده باشي.خود روزي تسكين آن ديگري بوده اي و اكنون ببين تا چه اندازه دستهايت خالي است.

دل قوي دار نرگس .خدا همين جاست.

 

*******************

بايد بينديشم .فراوان .هر آنچه را كه فكر مي كنم ممكن است آزارم دهد از خود مي رانم .اما افسوس كه تمامي ندارد.اين احساس انگار تا به ابد مرا زجر خواهد داد.

 

********************

 

"باور نمي كند دل من مرگ خويش را."

 

"باور نمي كند دل من مرگ خويش را."

 

"باور نمي كند دل من مرگ خويش را."

 

"باور نمي كند دل من مرگ خويش را."

 

"باور نمي كند دل من مرگ خويش را."

 

***********************