ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٩ : توسط : نرگس

"...خوشا

هزارگانه نبودن

خوشا يگانه  شدن با خويش."

اسماعيل خوئي

 

*********************

امشب مي خواهم به گناه بزرگي اعتراف كنم .گناه ناسپاس بودن.

امروز بعد از گذراندن يك روز سخت در ميان سرفه هاي مكرر و دردهاي جسماني عصر كه از سر كار بر مي گشتم ناگهان احساس كردم چه نعمتي است اين سالم بودن .به سلامت روز خود را به پايان بردن و شكر كردن.

گاه مي انديشم چه اندازه چشمانم را بر روي دنياي واقعي بسته ام .چه اندازه ناسپاس و قدر نشناس جلوه مي كنم بدون آنكه لذت بزرگ زندگيم كه همانا سلامت بودن و توان كار كردن را ناديد مي انگارم .اتاقي كه به آن پناه مي آورم .خانواده اي كه دوستم دارند و توانايي كار كردن و مستقل بودن و لذت دوست داشتن آن ديگري و دوستاني كه يادشان از سرزمينهاي دور و نزديك با من است .

و همانا همواره زبان به گله مي گشايم و مرتب از غمهايي مي گويم كه رهايم نمي كنند و اندكي براي رهايي تلاش نمي كنم.

هر روز صبح لذت زنده بودن براي روز ديگري بر من بخشيده مي شود و 24 ساعت كه مي تواند به اندازه كافي بزرگ باشد.

و خدايي كه همين نزديكيهاست و گاه فراموشش مي كنيم  و....

و دوست داشتن و دوست داشتن و دوست داشتن.......