ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٥ : توسط : نرگس

چقدر زورم ميگيره.

روزهاي ديگه ،وقتي كه حتي سگ رو هم بزني از خونش نمياد بيرون بايد بلند شم .امروز هم كه ديگه خوابم نمياد.هر روز وقتي ساعت زنگ ميزنه به خودم به اين دنيا و به هر كي كه اون لحظه تو ذهنمه يا ديشب در خواب من نمي دونم چكار مي كرده فحش و بد بيراه ميگم،اون ساعت حتي اسم خودم هم به سختي يادم مياد چه برسه به اين كه بلند شم لباس بپوشم، جمع و جوركنم و با رفتار معقول وبا نزاكت!!!اون هم در آن وقت روز،از خانه خارج شوم و يادم بمونه كه بخاري رو خاموش كنم ،كاور كامپيوتر رو كه وسط اتاق از حال رفته بذارم سر جاش و خلاصه همه خرت و پرتام رو جمع كنم و خلاصه با سلام و صلوات راهي شم.حالا شما فكر مي كنيد كه كجا مي خوام برم.يه جاي كوفتي كه ازش متنفرم و حالم ازش به هم مي خوره واگه ميشد يك روز دلم مي خواست با خاك زيرورو بشه.فكر كنم زلزله اشتباهي ارگ طفلكي بم را خراب كرد.بايد ميامد اين جايي كه من كار مي كنم خراب مي كرد تا يك ملتي راحت بشن و هر چه آدم آشغال توشه همه از اين صفحه روزگار پاك بشن.چه قدر بايد اون جا نقش بازي كنم .حالم از خودم در سر كار به هم مي خورد.دلم مي خواد سر همه داد بزنم و بگم كه از همشون متنفرم.مخصوصا ازاونايي كه فكر مي كنن خيلي زرنگند و از تو سو استفاده مي كنند و حقت رو مي خورند يا اصلا به روي خودشون نميارند كه تو را ميشناسند.لعنت به همشون ،به تمام روابط ،به تمام اصولي كه بايد حفظ بشه.

ما هم اونوقت بايد كاسه گدايي بگيريم دستمون ....خدا بزرگه!!!

امروز هم كه روز تعطيل است مثل بقيه روزها كله سحر بيدار شده ام و خوابم نبرد.حالا كه ساعت نه صبح همه خوابند.تو هم كه ديشب اعلام كردي تا سحر بيداري و مي خواهي درس بخواني والان هم در آن خوابگاه لعنتي هيچ كس زحمت بلند شدن و برداشتن اين گوشي بدبخت را ندارد و گوشي فلك زده آن قدر زنگ ميزند كه جونش در مياد.پس بي خيال زنگ زدن به تو.ش لعنتي هم كه دچار حالتهاي ماليخوليايي معمول شده و الان از سر بد حالي خوابه.بقيه هم كه تمام هفته ميدوند والان همه خوابند.و اونهاي ديگه هم كه همين ديشب با هم چت مي كرديم و يا بعد از مدتها بهشون زنگ زدم و يكي هم كه رفته كرمانشاه تا در خدمت اسلام و مسلمين باشه و به مملكت خودش!!!خدمت كنه.بقيه هم كه يك روزي بدون ديدن هم خوابمون نمي برد حالا رفتند و اصلا فكر كنم قيافه من اصلا يادشون نمياد چه برسه كه به هم زنگ بزنيم.من هم كه حوصله آغاز روابط از دست رفته را ندارم .گور باباي رابطه هاي تموم شده.

نمي دونم. امروز صبح چمه چند تا وبلاگ جديد را سر زدم.چند تا آهنگ جديد گوش دادم.كلي هم درس براي خوندن دارم كه اعصابم را بهم ميريزه.شيطونه ميگه تمام اين كتابها و جزوهها را كه با خون دل از اين دانشگاه و اون دانشگاه گرفتم بگيرم بسوزونم و خيال خودم رو راحت كنم.اما مي دونم كه اين كار رو نمي كنم.بعضي از آن كتابها رو با بدبختي و كار دانشجويي ووام و...خلاصه هزار بدبختي خريدم.

اصلا ولش كن.الان ميرم سراغ كار و زندگيم.

چه قدر خوب كه نمي خواهد نگران هيچ گونه نوشتن در اينجا باشم .هر چه دلم مي خواد مي نويسم چه بقيه خوششون بياد چه نياد.