ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱۱ : توسط : نرگس

"به شامگاه

مرد چراغ را به سنگ كوفت:

نه!هيچ اميد نيست.

اميد اينكه از ميان اين گروه برزخي

تني به خوبي حقيقت و خدا

و يا تني به زشتي دروغ و اهرمن شود پديد نيست.

ستاره ها درآمدند

و اشكهاي مرد را نظاره گر شدند

-آه تني براي دوست داشتن و يا تني براي دشمني.....

تمام روز مرد

با چراغ گرد شهر گشته بود."

اسماعيل خوئي

 

***********************

من  نيز از مرگ مي ترسم.

امروز اين موضوع را به وضوح فهميدم.

وقتي كه در نيمه روز احساس كردم كه ديگر رمقي براي حتي برداشتن يك قدم در پاهايم نيست و با چهره اي رنگ پريده به سوي بهداري شركت به راه افتادم احساس كردم كه چه قدر از مردن مي ترسم .دلم مي خواست دوباره حالم خوب ميشد و همه جا را با شلوغيهايم رو سرم مي گذاشتم اما در آن لحظات حتي اسم خودم را هم به زحمت به ياد مياوردم.

در تمام آن لحظه هايي كه روي تخت بهداري دراز كشيده بودم به زندگي مي انديشم و اينكه تنها در اين لحظات خاص مي تواني به ارزش همه چيز پي ببري.حاضر بودم بهاي زيادي را بپردازم تا دوباره روي پاهايم بايستم و از آن فضاي پر از حس بيماري بگريزم.

مرگ اين دنياي ناشناخته اين سكوت مرموز اين سرزمين آن سوي جهان اين صداي ناشناخته چه در خود داشت كه ار آن مي گريختم.نمي دانم .

تنها مي دانم كه من هم به اين زندگي چسبيدم محكمتر از خيليها.تا خيلي وقت فكر مي كردم كه به راحتي از همه چيز دل خواهم كرد و به اين امر مي نازيدم و حالا من دوباره به زمين و اين زندگي دل بسته ام و به اميدهاي زميني دلخوشم.

 

********************

ديروز ناخودآگاه در مسيرم با دوتا دختر خانم همراه شدم .همه در يك راستا راه مي رفتيم .من مثل هميشه غرق در دنياهاي دور به رويايي دور مي انديشم كه به صورت ناگهاني توجهم به حرفهاي آنها جلب شد.

يكي از آنها در حال ناليدن از دست نامزدش بود و اينكه او و خانواده اش آن طور كه بايد براي او هديه نمي خرندو چنين مي كنند و چنان مي كنند.نمي دانم چرا اما ناخودآگاه به خنده افتادم .چه قدر مضحك هست كه بخواهي عشق و علاقه آن ديگري را با اين معيارها بسنجي .چه اندازه تلخ است كه هميشه از اين چشم ،چشم تنگ بيني و بد بيني ،به آن ديگري نگاه كني و همواره در پي يافتن كوچكترين عيبي در او باشي.

شايد عيب همه ما اين باشد كه بيش تر از آنچه كه بايد باشد مادي مي انديشيم .معيارهايمان همه با اين كاغذهاي سبز رنگ است و بس.

ايكاش مي شد كه ....

بگذريم .بيش از اين حرف نمي زنم نرگس.مهم اين است كه تو هم در عمل اينگونه باشي كه همه در وادي حرف تئوريسينهاي بزرگي هستند.

ببينم تو در وادي زندگي  چه مي كني نرگس.!