ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٢ : توسط : نرگس

"زين گروه همه رنگ همه ناهمرنگ

همه گاه و همه جا هست تني با من

ليكن ،اي فرياد

كه خدا نيستم اما چون  خداي

همه گاه و همه جاي

منم....

و تنها من"

اسماعيل خوئي

 

*********************

امروز در خانه ماندم.چه حس ويرانگري است اين گذراندن صبح يك روز غير تعطيل در خانه.

وقتي مي داني كه همه به سر كار رفته اندو تو در خانه مانده اي.حالا مي فهمم كه چه قدر زمان در سر كار زود تر مي گذرد تا در خانه.

دوباره دچارز آن حس شدم .همان حسي كه وقتي خورشيد بالا ميايئد و صبح مي شود فكر مي كنم كه زشتي همه چيز واضح تر مي شود و توان زيادي مي خواهد تا روز را به خوبي پشت سر بگذاري.

مادر هميشه همين را مي گويد.هميشه مي گويد كه گذراندن روزها وقتي بيماري و در خانه اي سخت ترين شكنجه ها ست.او مدتها است كه در خانه است و روزگار را به بودن در خانه سپري مي كند.

بگذريم .امروز هم به نيمه رسيده است.كه آن هم در بودن تجربه اي تازه است.

 

***********************

ديشب تمام ميلهايي كه را در گذشته نوشته بودم و يا برايم رسيده بود دوباره خواندم .چه حس غريبي داشت.انگار كه بخش عظيمي از گذشته به يكباره زنده شد.

مثل اينكه دوباره به خرداد 82 برگشته بودم .به خانه بهمنيار همرا ه دوستانم و هواي گرم كوير و كولر خانه كه خوب كار نمي كرد و پروژه اي كه مانده بود و ترس از آينده و حال و...

تمام آن ميلها كه برايت نوشته بودم انگار كه دوباره خلق مي شدند كلمه به كلمه و خط به خط..انگار هر كلمه اي براي بار نخست در ذهنم آفريده ميشد.

و چه اندازه غريب است كه امروز همان آينده اي بود كه آن روزها با اضطراب به آن مي نگريستم .نمي دانم .و خصلت آدمي در همين  است كه هميشه چشم به راهي دور دارد در اين انديشه كه شايد فردا بهتر باشد و نمي داند كه همه چيز به او وابسته است نه آينده.