ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱۳ : توسط : نرگس

"ثقل زمين كجاست.

من در كجاي جهان ايستاده ام.

با باري زفريادها ي خفته و خونين.

اي سرزمين من

من در كجاي جهان ايستاده ام."

خسرو گلسرخي

*************************

چه هفته اي بر من گذشت.در كسالت روح و جسم و چشم دوختن به اين"زمان خسته مسلول"و عقربه هايي كه انگار نه خيال رفتن داشتن و نه خيال ايستادن و معلق و سرگردان دور خودشان تاب مي خوردند..

انگار كه هفت روز هفته تبديل به هفت سال و يا هفت هزار سال شده بودند.بغض پنهان اي كه خودش را گم كرده بود ميان روزمرگيها و كسالت روزها.

آنقدر خسته ام كه حد ندارد.مي توانم به اندازه هزاران سال در تختم دراز بكشم و تنها چشم برروي چشم بگذارم و به خوابي ابدي فرو روم .

خسته ام .فقط همين.

 

*************************

گاه احساس مي كنم كه با همه بيگانه شده ام .نه حسي براي نشان دادن نه حرفي براي گفتن و نه اشكي براي ريختن.انگار كه در يك كره شيشه اي محصور شده ام كه نه توان بيرون آمدن هست نه ايستادن .سرگردان و بي هدف و خسته.

در كسالت روزهايي كه بلند مي شوم .به سر كار مي روم و تمام روز به اين سو و آن سو مي دوم و عصر به خانه بر ميگردم انگار پاسخي براي هيچ چيز نمي يابم كه تنها به رويايي دور دلخوش دارم كه در لايه هايي پنهان ذهنم گاه گم مي شود و آن وقت تنها با ترسي كه تمام وجودم را مي گيرد تنها مي مانم و هيچ چيز تسكينم نمي دهد و تمام روز به پرنده اي شبيه ام كه از لانه بيرون افتاده و را نمي داند و....

بگذريم .دوباره شدم همان كه نمي خواهم باشم .بگذريم .

"حال ما خوب است .اما تو باور نكن."