ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٧ : توسط : نرگس

"خدايا وحشت تنهاييم كشت

كسي با قصه من آشنا نيست

درين عالم ندارم همزباني

به صد اندوه مي نالم ،روا نيست

شبم طي شد،كسي بر در نكوبيد

به بالينم چراغي كس نيفروخت

نيامد ماهتابم بر لب بام

دلم از اين همه بيگانگي سوخت.

بر روي من نمي خندد اميدم

شراب زندگي در ساغرم نيست

نه شعرم مي دهد تسكين به حالم

كه غير از اشك غم در دفترم نيست

بيا اي مرگ جانم بر لب آمد

بيا در كلبه ام شوري برانگيز

بيا شمعي به بالينم  بيفروز

بيا شعري به تابوتم بياويز

دلم در سينه كوبد سر به ديوار

كه اين مرگ است بر در مي زند مشت

بيا اي همزبان جاوداني

كه امشب وحشت تنهاييم كشت."

************************************

اين روزها عجيب مي گذرند.با آشفتگي و با وحشت.

سر كارم با يكي از همكارانم دعوايم شد.اعصابم خرد شده بود.از همه شان متنفر بودم .آمدم خانه و به تلخي گريستم .نمي دانم از اين همه تحقير كردن يا مچاله كردن آن ديگري چه بدست مياورند.

فردا كه همديگر را ديديم انگار نه انگار كه ديروز اينقدر مرا اذيت كرده است.عادي عادي.چه دنياي عجيبي است اين صنعت.از همه موجوداتي مي سازد عاري از هر گونه حساسيت.عاري از هر نوع رابطه انساني.

اما من شكستم با همين اتفاق ساده.مي خواستم كه قوي باشم و صبور.اما احساس مي كنم كه خيلي خسته ام و به قول پاسكال "آنكه نابهنگام آهنگ آسودن دارد خسته است."ديگر نيستم آنكه بودم .من تهي شده ام .مي فهمي تهي.فقط همين.

از تكرار اين روزها متنفرم .از اين سير متوالي هر روز . روز را به شب رساندن و همواره در وحشت بودن.نه اين نمي تواند باشد سرنوشت عالي انسان كه آفريده شد تا تكامل بيابد.بايد بينديشم وبايد ببينم كه كجاي كار اشتباه است.كجا راه را به بيراه رفته ام.

بايد بينديشم .فراوان.

ايكاش جاي تو اينقدر خالي نبود.ايكاش همراه بودي .همراه.

چه قدر اين پيمودن تمام راه به تنها يي كلافه ام مي كند.

تو نيستي .باد مي آيد و وحشت يك شب ديگر را با خود مي آورد.