ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱۸ : توسط : نرگس

"كجاست اينجا؟

اينجا كجاست؟

ترسيدن در من فرياد شد.

سكوت گوش خوابانده بود

و نبض برگ رساتر مي زد.

ميان جنگل ناباوري

هزار راهه حيرت

-كلاف گمشدن-

از چارسو

ناگاه

درهم پيچيد.

من ايستادم

زمين فروكش مي كرد.

و لوش –ژاغر بلعنده-

زير پاي

لاشه مي طلبيد.

نگاه كردم

شك مي وزيد.

و در كشاكش تاريك برگها

روشن بود.

كه آسمان از هم خواهد دريد.

و ماه پريده رنگ تر از ترس بود."

اسماعيل خوئي

***********************

امروز بالاي برجهاي خنك كننده كه ايستاده بودم زمين زير پاهايم بود.كوهها در دوردست و دشت در روبرو و جاده اي كه در دل كوه گم مي شد.

من بودم و آسمان آبي و خورشيدي كه خودش را بالا كشيده بود و سكوت و بادوخداو...

با خودم مي گفتم نرگس چه داري با خود مي كني كه اينگونه ذره ذره داري تمام مي شوي .همه چيز در شتاب است و رشد و حركت اما تو با اين اندوه خود را به تباهي مي كشاني.

پرنده هايي در دوردست آرزو مي پريدند.غرش هواپيمايي سكوت را به هم مي زد.آن پايين كارگران واحد محوطه را تميز مي كردند.من مانده بودم و تمام آن چه كه در من جريان داشت.خدا در من بود و شايد همين تنها برايم بس بود كه تا پايان راه ادامه دهم.

*************************

گاه زماني مي آيد كه حتي تو نيز غريبه مي شوي .وزش تند باد اندوه در راهروهاي خالي ذهن.

گاه زماني مي آيد كه همه چيز آن چنان تلخ است كه خود نيز نمي داني اين تلخي اندوه از كجا آمده.

گاه زماني مي آيد كه.....

و تنها و تنها دوست داشتن و دوست داشتن و دوست داشتن است كه تو را به تمامي بالا مي كشد.

اما افسوس كه همه آن عشق بي حاصل مي نماياند.

و افسوس امروز من به خاطر اين است.

هنوز باد مي آيد.كاجها مي لرزند .شايد آنها نيز تو را مي خوانند.تويي كه در ميان خاطرات دور گم مي شوي اندك اندك.