ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢۱ : توسط : نرگس

"اي مهرباني تو

آبادي آفرين تر از آب

از خاك من

 

*اي ابر

اي ترانه ي پاي اجاقها

همراه ساز قليان،شبهاي خستگي

شبهاي انتظارم

تا صبح

پاي پنجره ماندن

خواندن

تا صبح سوي دورترين پاره ابر

راندن.

.........

*ديدي كه سوختم

ديدي كه سوختي

ديدي كه بند بند من از تشنگي گسست

ديدم كه چشم سرخ تو رگبار گريه را

لغزيد پشت دست.

 

*با آنكه پاي پنجره ماندم تا صبح

با آنكه پشت پنجره خواندي."منوچهر آتشي

 

****************************

مادر مرا سرزنش مي كند.

مادر مرا به خاطر پرداختن به خويشتن خويش سرزنش مي كند.در ديد او من نيز بايد به آن زندگي زاهدانه خويش ادامه مي دادم و بجاي پرداختن به اين لذتهاي كوچك زندگي خويش به آينده بينديشم و براي روز مبادا زندگي كنم.

مادر نمي داند كه براي من گذراندن اين صبحها ،اين روزها،كه خورشيد بالا ميايد و زشتي همه چيز بيشتر نمايان مي شود چه زجري دارد.مادر نمي داند كه براي فراموش كردن همه چيز به اين لذتهاي كوچك و گاه احمقانه روي مياورم و از غار تنها خويش اندكي پا فراتر نهاده نگاهي به اطرافم مياندازم.

من اما در كسالت اين روزها،اين زمان پر از وحشت ،تنها مي خواهم به خويش بپردازم .به خويشتن خويش.ديگر نمي خواهم براي كسي ديگر زندگي كنم .مي خواهم كه همه زندگيم فقط شود من.اين من كه سالهاي سال است از آن غافلم و دلم برايش تنگ شده است.

مي خواهم ديگر فقط براي خود زندگي كنم .بي دغدغه آن ديگري.

فقط همين.

 

********************************