ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢٥ : توسط : نرگس

اين چند روزه در حس غريبي گذشت.يك جور انتظار خاص براي يك لحظه خاص كه نمي دانم چيست.اما انگار به انتظار يك تحول بزرگم .انگار كه هر چه به پايان اين سال نزديك مي شوم قدر روزها را بيشتر مي دانم .انگار كه دلم نمي خواهد كه دوباره وارد يك سال ديگر شوم و شايد همين ندانستن آنچه كه در آينده قرار است اتفاق بيفتد مرا مي ترساند.

*****************************

امروز در مجله اي چند تا مطلب جديد خواندم :

*"روزي خداوند به آدم حسودي گفت :امروز مي تواني هر آرزويي داشته باشي كه برايت براورده كنم .اما به شرطي كه دوبرابر آن را براي همسايه ات براورده سازم .مثلا اگر از من يك خانه بخواهي به او دو خانه مي دهم .....

او بعد از مدتي انديشيدن ناگهان گفت خدايا از تو مي خواهم كه يكي از چشمان مرا كور كني!"

*مطلب دوم اما جالب تر است كه نشان مي دهد كه ما آدمها چه اندازه مي توانيم خوشبين باشيم .شخصي در پايان روز از خداوند به خاطر كارهاي زير سپاسگذاري مي كرد.

"خدايا چه قدر خوب كه من كلي لباس كثيف براي شستن دارم .اين نشان مي دهد كه من كلي لباس دارم.!

خدايا چه قدر خوب كه سر هر ماه برايم فيش آب و برق و گاز... مي آيد.اين نشان مي دهد كه من مي توانم از همه اين امكانات استفاده كنم.!

چه قدر خوب كه كلي ميل را بايد چك كنم .اين نشان مي دهد كه من كلي دوست دارم كه به فكر من هستند!.

چه قدر خوب كه من براي مهماني فردا كلي مهمان دارم .اين نشان مي دهد كه من كلي آشنا دارم كه ديگر تنها نمانم!!!

و.....

خلاصه بقيه ماجرا كه الان خاطرم نمانده اما برايم خيلي جالب بود كه يك ادم اخه تا چه حد مي تواند مثبت فكر كند كه تمام اين كارها را طوري نگاه كند كه به نظرش خوب و عالي بيايند.من كه نمي توانم اينگونه باشم.