ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٧ : توسط : نرگس

امروز تولد يكي از دوستان خوبم است.مرا ببخش دوست خوبم كه چنين روزي را از ياد برده بودم.تو را آن چنان دوست ميدارم كه اين فراموش كردن را گناه بزرگي براي خودم مي دانم. تو آن چنان به من نزديكي كه تنها يا يك نگاه مي تواني آن چه را كه من از آن زجر مي كشم خود بداني.با تو به هيچ كلامي نياز نيست .تنها يك نگاه كافي است تا بداني.

تولدت مبارك گل من.

*****

امروز صبح سر كار حالم فوق العاده بد بود از آن صبح هايي كه خورشيد بالا ميايد وهمه چيز روشن وشفاف است و زشتي همه چيز به وضوح ديده مي شود.تمام غصه هاي عالم يك دفعه جمع ميشن تو دل آدم و دلت مي خواهد بنشيني و زار زار گريه كني.آنقدر كه همه چيز از عمق وجودت بريزد بيرون.تا تمام شوي .همه وجودت بشود اشك.دلم مي خواست از آنجا بگريزم .نمي دانم به كجا .به يك جاي دور.شايد تا تو .تا دور دور.تا تهي شدن.تهي شدن از هر حسي.

*****

فيلم كوهستان سرد را ديدم.نيكول كيدمن در نقش دختري بازي مي كرد كه عاشق پسري بود كه به جنگ رفته و او در تمام روزها فقط به او مي انديشيد.زمان  برده داري و ستيز شمال و جنوب براي بخشيدن يا نبخشيدن حق زندگي بر سياهان.دهكده از جوانان تهي شده بود.پدر از دنيا رفته و دختر تنها مانده.هيچ كاري نمي داند جز انتظار كشيدن.تا اينكه دختري ديگر پيدا مي شود كه حاضر است براي او كار كند.اينجا است كه قسمت اصلي داستان شروع مي شود.داستان جنگ بي امان اين دو نفر بر عليه آن چه كه مي خواهد آنها را از پاي در بياورد.اين قسمت فيلم مرا به ياد اسكارلت اوهارا در كتاب بر باد رفته مي اندازد كه به چه زحمتي در آن دوران سخت به تنهايي براي نجات خود و اطرافيانش مي جنگيد تا از گرسنگي نميرند.آن هم دختري مثل اسكارلت كه جز خوشي در زندگي تجربه اي نداشت.

پسر در جنگ زخمي مي شود در حالي كه عشق دختر حامي اوست.پس از بهبودي به خانه بر مي گردد.به كوهستان سرد.اما در راه شكارچيان برده در كمينند تا هر كه را مي بينند به بند بكشنند.پسر به زحمت از تمام آن حوادث مي گريزد.

پسر به خانه مي رسد.اما تنها دمي چند در نزد دختر است.در حوادث بعدي داستان پسر به خاطر نجات ديگران با گروهي در گير مي شود و مي ميرد.

فكر كن اينهمه وقت منتظر رسيدن كسي باشي.كسي كه دوستش داري .تمام روزها به اميد آمدن او به سر مي شود.هر روزي او را به ياد تو مي اندازد.هر حركتي ،هر حرفي ،هر ترانه و هر شعري.بعد او ميايد.آهسته از گذرگاه كوهي به پايين ميايد .آغشته به برف و سپيدي.او را از دور نمي شناسي به رويش اسلحه مي كشي بعد مي بيني كه اوست.اين روح توست كه آمده است.روح تو كه حامي جسم آن ديگري بوده.بعد در عرض چند ساعت از دستش بدهي .خيلي تلخ ميايد.خيلي تلخ.قلبم لرزيد.هميشه انگار تو آن كسي هستي كه مي ماني.و چه زجر بي اماني است بر تو كه ميداني رفته است و ديگر هيچ گاه نخواهد آمد.اندك زماني براي دوست داشتن.مي فهمي.چه تلخي بي اماني.

از فيلم خوشم آمد.شايد داستان گاهي كمي تكراري به نظر ميامد اما روي هم رفته قشنگ بود.

****

خسته ام.خسته از اين جدال بي امان هر روزه .از اين سوهان روح.

*******

ديشب در حالي كه بحث استخراج مس را مي خواندم به جايي رسيدم كه از يك سري باكتري استفاده مي شود كه در واقع در قسمتي از واكنشها به پيشرفت واكنش كمك مي كنند.موجوداتي كه زندگيشان به PHمحيط بسته است و خلاصه....يك لحظه فكر كردم اگر من يك با كتري بودم كه به اين فرايند كمك مي كرد چه احساسي مي داشتم.دنيا از ديد يك باكتري هوازي يا بي هوازي چه شكلي است.

اما بعد ناگهان احساس كردم چه زندگي غمباري.اينكه زندگيت دست خودت نباشد .زندگيت به بالا و پايين رفتن PHبسته باشد.نه حسي،نه شوري ،هيچ....

من بدون دوست داشتن،عاشق شدن،خنديدن،گريستن،شعر گفتن و...چه معني خواهم داشت.شايد اكنون مجبورم به جبر زمانه زندگي كنم اما يك انسانم و مي توان يك عالمه روز خوب ديگر براي يك عالمه كار تازه و هيجان آور داشته باشم.پس بي خيال باكتري بودن.هر چند كه انها هم در چرخه اين زندگي عظيم نقش اساسي دارنند،اما بهتر است هر كس جاي خودش باشد تا ديگري.  

********

چه سكوت خالي و بي پاياني.