ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۳٠ : توسط : نرگس

"زيباترين حرفت را بگو

شكنجه ي پنهان سكوت ات را آشكاره كن

و هراس مدار از آنكه بگويند

ترانه اي بيهوده مي خوانيد

چرا كه ترانه ما

ترانه بيهودگي نيست

چرا كه عشق

حرف بيهوده اي نيست

حتا بگذار آفتاب نيز بر نيايد

به خاطر فرداي ما اگر

بر ماش منتي ست.

چرا كه عشق خود فرداست

خود هميشه است."

شاملو

******************************

آخرين دقايق 83.

مي خواهم كه با ياد همه آنهايي كه دوستشان دارم سپري كنم.

بگذار تمام غمهاي گذشته را به دست باد بسپاريم .

بگذار براي يكبار هم كه شده باور بداريم خويشتن خويش را.

بگذار من، اين من هميشه غايب ،دوباره خود را بيابد ميان امواج سهمگين اين اوهام و خيال.

بگذار كه دوباره شروع شويم.بي انديشه آنكه در ميان غبار خاطرات دور گم شده است.بگذار دوباره ......

بگذار اين بار فقط به اميد خويش آغاز كنيم.اينبار فقط به اميد خويش.

فارغ از غم آن ديگري و .....

تنها من ،من ،من مي تواند به من كمك كند.فقط همين.

 

***********************

نرگسها بهار كه بيايد كم كم خشك مي شوند.نرگس گل زمستان است نه بهار.شايد همين امدنش در زمستان نشان تولد ديگري است كه در راه است.

تا زمستان ديگر كه دوباره بيايد من چشم به راهتان باغچه را آب مي دهم و به اميد ديدنتان روزها را تاب مياورم .آرام بگيريد گلهاي من كه زمستان سختي راتاب آورديدو اكنون ديگر وقت غنودن در دل خاك است.و رسيدن به آرامش.چون من.