ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٦ : توسط : نرگس

امروز تلويزيون فيلم شجاع دل را پخش كرد.بعد از مدتها نشستم پاي تلويزيون.

سالهاي پيش فيلم را ديده بودم .از آن فيلمهايي است كه من هميشه بهشان فكر مي كنم.دردناكترين صحنه هاي زندگي يك آدم در فيلم بود.

قوت قلب يك مرد،يك مرد مبارز ،به شجاعت اطرافيانش است.وقتي كه نقاب از دشمن برداري و در پس نقاب آن را كه دست ياري تو را فشرده بود ببيني ديگر هيچ نيرويي در دنيا نمي تواند تو را سرپا نگه دارد.آنوقت است كه ديگر حتي مرگ هم مي تواند تو را به زانو در بياورد.آن وقت است.

تمام توان يك مرد ،يك مرد عاشق ،در ديدن كسي است كه دوستش دارد.وقتي برگردي و او را ببيني كه به جاي لبخند زدن به تو با چشماني باز به آن سوي ابديت مي نگرد ديگر هيچ چيز نمي تواند قلبت را گرم كند.سرد مي شوي .سرد سرد.

من اما مي دانم كه  چه تلخ است از دست دادن.چه تلخ است بي اعتمادي را در قلبت جايگزين كني.چه سخت است سالها با يك خاطره سر كني.

هيچ نمي تواند دردهاي آدمي را التيام دهد.مي دانم.

 

***********************************************************

امروز ظهر مرخصي گرفتم و به خانه آمدم.

نمي داني چه لذتي داشت آنوقت روز در خيابان بودن.گوش دادن به همهمه مردم. ديدن شتابشان براي رفتن به خانه.خريدهاي روزانه شان.كشمكشهاي هر روزيشان و گوش دادن به نفسهاي زندگي.

نمي دانم شايد در تمام روزهايی كه در خانه بودم هيچوقت نتوانستم لذت يك ظهر سرد بهاري را درك كنم كه در خيابان در ميان مردم هستم در حاليكه مي توانم همراه همين مردم در تمام اين راهها و خيابانها راه بروم و نفس بكشم.واقعا از چه لحظه هاي كوچكي مي توان لذت برد.

لذتهاي كوچك كه زندگي در آنها خلاصه مي شود.

به خانه آمدم .خانه مثل هميشه بود اما در نگاه من در آن لحظه به امنترين جاي دنيا تبديل شده

بود.