ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٩ : توسط : نرگس

"كوچه ها باريكنن

دكونا بستس

خونه ها تاريكن

طاقا شكستس

از صدا افتاده تارو كمونچه

مرده مي برن كوچه به كوچه......"

********************************

براي هزارمين بار از هم مي پرسيم چه بايد كرد.

ايكاش كسي ميامد به اين سوال پاسخ مي داد.

به قول يكي از بچه ها ديگه كوپن زندگيمون داره باطل ميشه و هنوز داريم مي پرسيم بايد چكار كرد.

همه سرگردانيم.خسته و خرد.اصلا به ما نمي آيد كه تازه وارد عرصه هاي واقعي شده باشيم.

انگار سالهاي سال است كه زير بار زندگي گم شده ايم.

در اين" زمانه خسته مسلول "ايكاش ميشد بي غم فردا سر بر بالين گذاشت.

ايكاش ميشد.

**********************************

يادت هست.

يادت هست كنار آن نيمكت سيماني را نگاه كردي.غروب سرد زمستان و غنچه كوچك را نشان دادي و گفتي نگاه كن اين غنچه هاي كوچيك رو ببين كه دارن رسالت خودشون را به جا مياورن.

حالا ديگر هيچ كس كنار ان نيمكتها نيست .فقط ان غنچه ها هنوز هم دارند هر سال جوانه ميزند و به همه دنيا سلام مي كنند.

رقص فواره ها و نسيم و نور روي حوض آب.

همهمه كودكان در آن سوها.

صداي پاي آدمهايي كه بيگانه بودند.

غم غربت و غم نان و غم عشق.

من بودم و نيمكت سيماني خالي.

مدتها بود كه رفته بودي بدون آنكه بدرودي بگويي.