ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٠ : توسط : نرگس

با تو بودن خوب است

مثل پرنده اي در بازوان باد.

مثل يك ماهي كوچك

در ذهن خيس آب.

مثل گياه

نطفه بسته در خاك.

با تو بودن خوب است

مثل عكس بيدي

در چشمان شيشه اي آب.

...........................................

تنها براي تو مي گويم.

ديگر دارد خفه ام مي كند.

هر روز صبح كه از خواب بيدار ميشوم فكر رفتن به آنجا ديوانه ام مي كند. آدمهايي كه با ديدنشان احساس مي كنم بدنم دارد كهير مي زند.

رئيس اي كه ازش متنفرم و با پارافهاي احمقانه اش زير نامه هاي من و پرونده هاي دستگاهها آنها را به گند مي كشاند.

تمام آن راهرو ،تمام آن دستگاهها ،تمام آن واحدها در ذهنم تداعي كننده يك چيز است :تنفر

تنفر از اين محيطي كه احساس مي كني در بيگانگي خطوط آن هر لحظه روحت هزار بار مي ميردو زنده مي شود.

عزيزي مي گويد همه جا همين طور است.همه محيطهاي كار.

پس اگر همه جا همين خبر است من از تمام كارهاي اين سرزمين بيزارم.ايكاش ميشد كاري ديگر كرد.كاري ديگر به جز تن سپردن به اين تحقير به اين بيزاري روح.

نه در ماندن در خانه ،نه در رفتن به آنجا،در هيچ كدام چيزي نمي يابم.

احساس مي كنم كه با هر قدم در هر روز به تباهي روحم نزديك مي شوم بي آنكه بخواهم و يا بدانم.

ايكاش ميشد فردا كه ميامد مي رفتم كارتم را پرت مي كردم روي ميز رئيسم و مي گفتم آمدم براي تصفيه حساب.و بعد به او مي گفتم كه از هيچ كس در دنيا به اندازه او متنفر نيستم و اگر يك قاتل حرفه اي بودم او اولين نفري بود كه به طرز فجيعي مي كشتم و بعد تكه تكه اش مي كردم و مي گذاشتم كه بگندد.!!!! (تاثير ديدن فيلمهاي جنايي در اينجا مشهود است.)

اما افسوس كه تلاشم براي پيدا كردن كاري ديگر بي نتيجه است و هنوز هم بايد به تمام اين زجر ادامه دهم و......

بگذريم .الان ديگر فكر كنم كه از دست غرغر هاي من آنقدر خسته بشوي كه ديگر هيچوقت نيايي سراغ وب.

پس بي خيال.

دعا كن من يه كار ديگر پيدا كنم.

فقط همين.