ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٠ : توسط : نرگس

18 آبان  هم گذشت.از سر كار رفتن من درست يك سال مي گذرد.انگار كه يك قرن بر من گذشت.يك قرن به درازاي تمام سالهاي عمرم.

امروز صبح سر كاربه موبايل پ .پ. آرماندو! زنگ زدم.اما مثل هميشه در دسترس نبود.تنها تا ساعت 8 صبح برايمان شماره موبايل مي گيرند.آن وقت صبح چقدر دلم مي خواست با او حرف بزنم و بگويم كه چه اندازه دلم برايش تنگ شده. اما اين خطوط لعنتي باز هم اشغال بودند و احساس من اين وسط هيچ اهميتي نداشت.

امروز باز از آن احساسات عجيب به سراغم آمد.هميشه ناگهاني ميايد.من دارم كارهايم را انجام مي دهم كه ناگهان در من ظهور مي كند.درست مثل يك مهمان ناخوانده.

پشت ميزم مي نشينم و به جايي نا معلوم خيره مي شوم و ناكهان خاطره اي دور دور در ذهنم  جان مي گيرد.خاطر ه اي كه گمش كرده بودم .يا جزيياتش را به ياد نمي آوردم.

به ياد سر چشمه افتادم.بخشي از خاطراتم را در مورد آن روزها گم كرده بودم.روزهاي كارآموزيم را. ياد آدمها،دودكشهاي دوقلو،كوره هاي ريورب و خلاصه تمام آن جزييات به روشني در ذهنم جان گرفت.

دل مي خواهد دوباره به آنجا برگردم.به آنجا كه روزي ازش متنفر بودم.به انجا كه برايم تلخ تلخ بود .نمي دانم چرا اما انگار يك بخش از خودم را آنجا جا گذاشته ام.يك بخش از وجودم كه متعلق به گذشته است.به مرز ميان كودكي و بزرگسالي.مرز ميان درد كشيدن و پشت سر گذاشتن.مرز دوست داشتن و نداشتن .

و حالا كه همه چيز تمام شده مي بينم كه چه قدر خوب كه تمام آن روزها را در زندگيم داشته ام .همه آن تلخي ها الان به نظر مثل يك امتحان ميايد كه من آن را به آخر رسانده ام.

شايد براي همين دلم مي خواهد برگردم .برگردم و آن قسمت از روحم را كه آنجا سرگردان است پس بگيرم.

********

تو الان كجايي.ديشب در راه بودي.دلم گرفته است.دل من به اندازه تمام آن دشتهايي كه تو در آنها سفر كرده اي گرفته است.به اندازه تمام آسماني كه سقف تو بوده .به اندازه تمام آن ستاره هايي كه ديشب بالاي سر تو مي درخشيدند.به اندازه تمام تو.

دلم تنگ شده است.براي تو.

*******

هر روز صبح از پنجره اتاق گذر تمام آدمها را دنبال مي كنم.آدمهايي كه صبح زود براي غم نان و غم زندگي به سر كار مي آيند.آدمهايي با يك عالمه فكر وخيال متفاوت.آدمهايي كه بيشتر آنها را نمي شناسم.هر چند در كنار من كار مي كنند.و گاهي از آنها وحشت مي كنم.چقدر دلم مي خواست مي توانستم بدانم به چه مي انديشند.اين توده متحرك و خاموش كه در پي هم روانند و هر روز صبح با من از سرويس پياده ميشوند ،به چه مي انديشند.

در عرض اين يك سال خيلي عوض شد ه ام.اين آدمها مرا به تعجب مي اندازند.كافي است كه همين الان در موردشان قضاوت كني .ناگهان كاري مي كنند كه نظرت در موردشان عوض ميشود.از آنها دور ميشوي.چيزي كه خود نمي خواهي اما مجبوري كه اينگونه عمل كني.آن چنان در پوسته جديت خويش غلطيد ه اند كه به سختي مي تواني آنها را بيابي آنگاه كه نگاهشان ناگهان به نگاهت گره مي خورد و تو به ناگاه آن رگه هاي سردو سخت خشونت و تنفر را در پس آن نگاه ميابي.تنها در يك درخشش آني يك نگاه و بعد همه چيز به حالت طبيعي بر مي گردد.آنها مي شونند همان آدمهاي هر روز .اما تو آن من واقعي را ديد ه اي و هيچ چيز نمي تواند رعب و وحشت آ ن نگاه را از ذهن تو پاك كند.

من از اين مردم مي ترسم.باورت مي شود.تمام جسارتم انگار از دست رفته است.

***********

 انگار هيچ گاه پاسخي نخواهم شنيد.صدايم چه اندازه دور مي نمايد.