ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٥ : توسط : نرگس

مي خواهم كه در برهوت سكوت گم شوم.

آنجا كه نه كلامي است براي گوش دادن نه حرفي ست براي به زبان اوردن و نه سلامي براي پاسخ گفتن.

مي خواهم كه ْآخرين كلام را براي تو بر زبان بياورم .

در گنگي يك روز ،ميان سايه هايي بس تاريك ،با ادمهايي كه به اشباحي بيش  شبيه نيستند ،چه تلاش بي حاصلي را آغاز كرده ام .

نه توان ايستادن است نه توان ادامه دادن.

مي خواهم كه تو را بدرود گويم .در بسترم دراز بكشم .چشمانم را براي آخرين بار بر اين ديوارها و اين خاطرات ترك خورده  بدوزم .به صداي زمزمه مادر گوش بسپارم و سرفه هاي پدر.در تاريكي اتاقم به گذشته بينديشم و تمام تو .تمام تو كه هر روز در من فرياد مي شد.

چشمانم را بر هم بدوزم وآخرين دقايق روز ،اين روز پر تنش ،اين عقوبت جانفرساي زنده بودن را به فراموشي بسپارم و به خواب ابدي فرو روم.

و ديگر هيچ وقت صبحي ديگر را نبينم كه بايد تمام دقيقه هايش را با بردباري به اتمام برسانم و نقش بازي كنم و زجر بكشم و ......

ايكاش مي شد.

...........................

اتاق تاريك است.بيرون صداي زوزه باد است.

كسي مي خواند با صدايي از دوردست ارزو:

"من ديگه منتظر هيچ كسي نيستم كه بياد

دل من از اسمون معجزه اصلا نمي خاد

چشم به راه چه كسي نشستي پاي پنجره

دست بي منت تو پر از بهار منتظره."

انگار چيزي در درونم مي شكند.بغضي در گلويم  .عطر خاطره اي دور در اتاق مي پيچد.كسي در من به آهستگي مي ميرد.و يادي در غبار خاطرات دور گم مي شود.

.............................